X

موهبت

بخششی بی منت از طرف خدای مهربون

خدا را سپاس به خاطر هدیه ی زیبایش...

           تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com                 

ای خدا! نعمت های پی در پی تو مرا از انجام وظیفه ی شکرگذاری غافل کرد؛ و فیضان دریای فضل و کرمت مرا از ستایش عاجز گردانید؛ و عطای پیوسته ات مرا از ذکر محامد جمالت بازداشتهو مرحمت های متوالی ات مرا از نشر و بیان نیکویی هایت ناتوان ساخته است. این مقام کسی است که به نعمت های بی شمار وسیع تو معترف و با تقصیر در آن نعمت ها مواجه است و بر خود گواهی دهد که نفس خود را ضایع و مهمل گذاشته است و با این حال تو بسیار با رأفت و مهربان و با کرم و احسانی؛ که هر کس که به تو رو آرد محروم نکرده و احدی را که به تو چشم امید دارد دور از درگاه کرمت نخواهی فرمود.

ای که امیدواران همه به ساحت قدس تو بار افکنند و طالبان عطا به عرصه ی عنایتت اقامت کنند! امیدهایی که به تو داریم با مأیوسی روبرو مگردان و جامه ی نومیدی مپوشان.

ای خدا! شکر من در مقابل نعمت های بزرگ تو بسیار ناچیز و حمد و ثنای من در قبال اکرام و عنایتت بسی ناقابل است؛ و نعمت هایت انوار ایمان مرا به زیورهای مجلل بیاراسته و لطائف جود و کرمت تاج عزت بر سرم نهاده و احسان هایت رشته ی علاقه ای و طوق های شرافتی بر گردنم افکنده که دیگر گشوده نگردد. آن قدر نعمت های تو زیاد است که زبانم از شمارش ناتوان و به حدّی بسیار است که فهمم از ادراکش قاصر است؛ تا چه رسد که همه را بتواند اندازه یافت. پس من چگونه می توانم شکر آن نعمت ها را به جای آرم و حال آن که شکر تو گفتن شکری بر آن لازم است. پس من هرچه حمد و شکرت گویم بر آن تو را نیز حمد و شکری دیگر باید گفت.

ای خدا! چنان که ما را در اوّل به لطف خود غذا دادی و در مهد حکمت و صنعت پرورش دادی پس نعمت های بی حدّت را بر  ما به اتمام رسان؛ و ناگواری های انتقامت را دفع گردان و به ما در دو عالم بالاتر و بزرگ تر حظ و بهره را کرامت فرما و ستایش مخصوص توست، بر ابتلاء و آزمایش نیکویت و وفور نعمت هایت؛ آن گونه ستایشی که پسند توست و احسان و عطای بزرگ تو را بر ما قرار دهد.

ای خدای بزرگ با کرم و احسان!  به رحمتت ای مهربان ترین مهربانان!                 

 

...مناجات شاکرین...     ۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩             

 

 

 

 

 

[ سه شنبه 1 مهر 1393 ] [ ] [ آغوش محبت ] [موضوع این قصه : ] [ ]
شیرین کاری های 23 ماهگی

سلام عزیزدلم!

خاطره های شیرین این ماهت از این قراره:

 

یه روز اومدی بهم گفتی: آبسن پوسون (یعنی کاپشن بپوشون بهم). وقتی کاپشنتو تنت کردم، گفتی: دولا پوسون (یعنی کلاه بپوشون). کلاهتم گذاشتم سرت. بعد گفتی: دورابم پوسون (جوراب هم بپوشون). اونم پوشوندم. بعد رفتی دم در، روی پنجه رفتی و در رو باز کردی، برگشتی به من دست تکون دادی گفتی: بابای!بای بای

منم گفتم: بای بای!بای بای (تا ببینم چکار می خوای بکنی!)

بعد به جای این که بری، یه مکثی کردی و با حالت سوال گفتی:  دوجا میرم؟ (یعنی کجا میرم؟)متفکر

 منو میگی، مردم از خنده!قه قهه انتظار نداشتی من اینقدر پایه باشم! وقتی دیدی دیگه جدی جدی باید بری برات سوال شد که کجا باید بری؟!!! خنده دارتر این که نگفتی کجا «برم؟»! گفتی کجا «میرم؟!»خنده

 

یه روز بردمت دستشویی و پوشکتو عوض کردم. هنوز دو دقیقه نگذشته بود که شمرده و شمرده و با زبون شیرینت گفتی: -بوباره جیس تردم! (یعنی دوباره جیش کردم)

منم که مثلاً ناراحت شده بودم، در جواب گفتم: مبارکه!!!

تو با تعجب و بازم شمرده گفتی: -مبارته؟! پبلود تیه؟ پبلود تیه؟!  (یعنی: مبارکه؟ تولد کیه؟)

کلمه ی «پبلود» (=تولد) رو به سختی و با هجی کردن می گی. خییییییلی خوردنی می شی!!!بوس

[ سه شنبه 15 دی 1394 ] [ ] [ آغوش محبت ] [موضوع این قصه : خاطرات دختـر نـازم زهــــرا, فـرهنـگ لـغـــات زهــــــرا] [ ]
شیرین کاری های 22 ماهگی

سلام دخمل نازم

شما دختر زیبای من هر روز که می گذره صاحب دایره ی لغات بزرگ تر و متنوع تری می شی.

حالا دیگه مثل طوطی هرچی ما می گیم تکرار می کنی.

یه چارپایه پلاستیکی داریم که از اون برای رسیدن به جاهای بلندتر استفاده می کنی. مثل کشو بالایی دراور اتاق ما، یا کلید برق، یا دستگیره ی در کمد خودت که بالاست، و یا تسلط بیشتر روی کابینت اپن!

-«ایسسّه بِهون» هم جمله ایه که جدیداً یاد گرفتی و بعدازظهر و شب موقع خواب همش میگی. یعنی: قصه بخون!

به یکی دوتا قصه هم راضی نیستی و هر قصه رو تا آخر گوش می دی و بعد آمرانه دوباره میگی: «ایسسّه بِهون»!

[ 15 آذر 1394 ] [ ] [ آغوش محبت ] [موضوع این قصه : خاطرات دختـر نـازم زهــــرا, فـرهنـگ لـغـــات زهــــــرا] [ ]
شیرین کاری های 21ماهگی

کم کم دارم مقدار شیردهی رو کم می کنم تا به تدریج شما رو از شیر بگیرم. در عوض غذای بیشتری همراه مکمل غذایی «ویتان» بهت می دم. شب ها بعد از خوردن ویتان، با مسواک انگشتی دندونای ناز و کوچولوتو مسواک می کنم.

دیگه تو روشویی نمی شورمت! چون می تونی تو دستشویی رو دوپا بشینی و صبر کنی تا من بشورمت! کارم این جوری خیلی راحت تره! پوشکت هم یه سایز بزرگ تر شده و سایز 5 مولفیکس می بندم.

حالا می تونی جملات سه کلمه ای بگی. من و بابایی خیلی خوششششحالیم!!!

وقتی خیلی کوچیک تر بودی با لمس بخاری و لیوان چای، مفهوم گرما رو درک کرده بودی، حالا هم با لمس آب سرد و یا احساس سوز سرمای هوا، مفهوم سرما رو درک کردی. تا در خونه باز می شه یا وقتی موقع شستنت آب سرد می شه، می گی: سَیده! (یعنی سرده)

وای خدای من! دوره ی «این چیه؟ اون چیه؟» ها شروع شد و... هیچی دیگه یک سره باید یه نفر جواب سوالای شمارو بده! اما ناگفته نماند که بعضی وقتا شیطونیت گل می کنه و مارو سرکار می ذاری و الکی به در و دیوار اشاره می کنی و بدون این که خودت بدونی داری کجارو نشون می دی، می پرسی: این شیه؟؟

یه کلمه ی جدید هم اختراع کردی که با استقبال گسترده ای از طرف فامیل روبرو شد: «نیشیدن» به معنی: «نشستن»! حالا دیگه ما هم همین کلمه رو صرف می کنیم: نیشیدم، نیشیدی، نیشید...

قربونت بشمبغل

[ چهارشنبه 20 آبان 1394 ] [ ] [ آغوش محبت ] [موضوع این قصه : خاطرات دختـر نـازم زهــــرا, فـرهنـگ لـغـــات زهــــــرا] [ ]
شیرین کاری های بیست ماهگی

این ماه شیرین تر از قبل!

وقتی صبح ها برات سیب زمینی خلالی سرخ می کنم، ظرفت رو برمی داری می ری جلوی تلویزیون شروع می کنی به خوردن. وقتی تموم می شه دوباره میای آشپزخونه و ظرفتو می گیری جلوی من و می گی: «بیز» یعنی: «بریز».

بابایی همیشه برات چی پلت می خره و عصرها من به شما می دم. وقتی توی خیابون از جلوی سوپرمارکت رد می شیم اشاره می کنی به چی پلت ها و می گی «می خوام!»

یه شعر من درآوردی داری که همیشه می خونی: «ماشـــــالّا ماشـــــالّا شی شـــــده؟ شی شـــــده؟» من نمی دونستم این ماشالّا رو از کجا یاد گرفتی. تا این که یادم اومد روز جهانی کودک از شهرداری تهران به بابا زنگ زدن و گفتن: «زهرا کوچولو به جشنواره خاله نرگس و پنگول تو فرهنگسرای تهران دعوت می شه». من و شما رفتیم جشنواره. بابا اون روز کار داشت و نتونست بیاد. مجری برنامه شعر می خوند و می گفت: «ماشالّا به هرچی دختره! ماشالّا!! ماشالّا به هرچی پسره! ماشالّا!!» بچه ها هم تکرار می کردن و کف می زدن. منم از این صحنه فیلم گرفتم. یه سری که داشتم این فیلمو با شما می دیدم متوجه شدم، ماشالّا گفتنو از اون جا یاد گرفتی!

شما جیگرطلای مامان بعضی وقتا میمی منو گاز می گیری و وقتی من ناراحت می شم، در عین حفظ غرور، منت کشی می کنی! سریع میمی رو ول می کنی و دستتو می گیری جلوی صورتم تا لبهای ناراحتمو نبینی که یعنی: ناراحت نشو دیگه گاز نمی گیرم! ولی در عین حال یه جوری نگام می کنی که انگار کار اشتباهی انجام ندادی! منم از نگاه مغرورانه ت خنده م می گیره و می گم: تو نیم وجبی هم واسه من غرور  داری؟؟!!

گاه و بیگاه میای و یه بوس محححححححکم به مامانی می دیمحبت

خیلی علاقه  داری که بقیه رو بخوابونی! باباجون و مامان جون و هرکسی که بشه! وقتی یه نفر نشسته زمین می ری بالش و پتو رو کشون کشون میاری می ذاری پیشش و اشاره می کنی تا بخوابه. بعد خودت هم با اشتیاق کنارش دراز می کشی و همین جوری با ذوق به سقف نگاه می کنی و بعضی وقتا چشمای کوچولوتم می بندی که یعنی مثلاً ما خوابیدیم!!

به اشعار کودکانه خیلی علاقه داری و دوست داری یکی برات بخونه. مثل اتل متل و یه توپ دارم و...

به جای کلمه ی «خاله» کلاً همه جا کلمه ی «مضیه» رو به کار می بری؛ حتی اگر اون خاله، خاله مرضیه ت نباشه!!! مثلاً به زنعموی فاطمه اکبری، می گفتی: «مضیه»! به جای این که بگی: «خاله»!!

پوشیدن شلوار رو تقریباً (نه کاملاً) یاد گرفتی! اما از همین روش برای پوشیدن بلوز هم استفاده می کنی!!

علاقه ی وافری داری به فرو کردن انگشت در پوشک و خاروندن پات! الهی دورت بگردم مامان!!

بعضی وقتا بی مقدمه با عصبانیت سر من یا بابا داد می زنی: «پوش دُن» یعنی (پشتتو کن می خام بخارونم!!!) جلّ الخالق!!!

[ جمعه 20 شهريور 1394 ] [ ] [ آغوش محبت ] [موضوع این قصه : خاطرات دختـر نـازم زهــــرا] [ ]
شیرین کاری های نوزده ماهگی

سلام دخمل نازم!

شما دیگه جملات تقریباً کاملی رو ادا می کنی مثل:

مامانیو بوس دُنَم(کنم)

باباییَم بوس دُنَم

مامانی منه (اشاره به من)

پاشوو بِییم  -  پاشوو بیشینَم(یعنی میخوام جای تو بشینم)

آدوق خام(قاشق می خوام)  -  میمی خام  -  ماس خام(ماست می خوام)  -  نینی خام(عروسکمو می خوام)

خو(بخور)  -  خوخو(خودت بخور)

مامانی بَهشید(مامان ببخشید)

دَلام(سلام)  -  بیا دیه(بیا دیگه)

دایی بیا  -  نانایی(زندایی)

بَ دُن(بغل کن)  -  بادوم

تاب بازی  -  آب بازی

جیش دَم(جیش کردم بریم دسشویی).

 

وقتی می بینی یه نفر خوابیده روی زمین به محض این که می گم: «بالش بیار» سریع می ری میاری و اشاره می کنی تا سرش رو بذاره روی بالش. پشت من و بابایی رو با شونه می خارونی اما انقدر شونه رو فشار می دی که فقط فرار می کنیم. وقتی دست یا پای بابایی درد می کنه یا قولنج می کنه و دراز می کشه تا من با پا روش فشار بدم، شما دوپایی می ری روی بابا و خستگیشو حسابی درمیاری. با پوف کردن روی شکم من قلقلکم می دی. عسل خانوم مامان از این که مامانی میمیتو بخوره خوشت میاد و اشاره می کنی تا ادامه بدم! ورررروجّــکبوس

[ جمعه 20 شهريور 1394 ] [ ] [ آغوش محبت ] [موضوع این قصه : خاطرات دختـر نـازم زهــــرا, فـرهنـگ لـغـــات زهــــــرا] [ ]
کلمات جدید

زهرا: یک سال و شش ماه و 19 روز.

روند یادگیری کلمه های جدیدت خیلی تندتر شده و هر روز ما رو با شیرین زبونی های جدیدت سورپرایز می کنیبوس

بویا = شبکه پویا

نندایی = زندایی

بیا

بسدنی = بستنی

گِیدو = گردو

داشد = قاشق

[ جمعه 23 مرداد 1394 ] [ ] [ آغوش محبت ] [موضوع این قصه : خاطرات دختـر نـازم زهــــرا, فـرهنـگ لـغـــات زهــــــرا] [ ]
مرحله اول از پوشک گرفتن

زهرا: یک سال و شش ماه و 13 روز.

ساعت 12 ظهر بود و من خوابیده بودم، که شما عسل خانوم بوسم کردی. من بیدار شدم. با اشاره به پوشکت گفتی: شششش! اول فکر کردم پیپی کردی و پات می سوزه. برای همین بردمت دستشویی تا بشورم، اما دیدم پوشکت خشکه و خبری نیست! فهمیدم جیش داری! دمپایی های کوچولو رو پات کردم و شما خودت نشستی و هم جیش کردی هم پیپی! خییییلی ذوق کردم. دفعات بعدی هم قبل از این که پوشکتو خیس کنی، خبر می دادی و من سریع می بردمت دسشویی و شما هم قشنگ جیش می کردی!

الهی فدای دخملی زرنگ و باهوش و فهمیده م بشم من!!!

 

البته بعدها متوجه شدم کنترل کمی برات سخته و چون می دونستم سخت گیری، بی فایده و حتی مضر هم هست، تصمیم گرفتم فعلا دست نگه دارم و پوشکت کنم تا دوباره موقعش برسه...

[ شنبه 17 مرداد 1394 ] [ ] [ آغوش محبت ] [موضوع این قصه : خاطرات دختـر نـازم زهــــرا] [ ]
کلمات جدید

زهرا: یک سال و شش ماه و 11 روز.

کلمات جدید:

مصوم = معصومه

باباژون = باباجون

مامان ژو = مامان جون

مسی = مرسی

بییم = بریم

پاشوو = پاشو

دعد = درد

عدا، دژا = غذا

آااا(بعد از اسم هر وسیله ای یعنی اونو می خوام)!

باژی = بازی

پویی = توپ

میمی = مم

ناژی = نازی(موقع نوازش کردن)

اوفتا = افتاد

بِ یا = بیا

آبباژی = آب بازی

دشی = دمپایی یا کفش

بشی = بشین

آدو = قاشق

مینی = سیب زمینی

نشوو = نشور

نکو = نکن

مژی،مزی = مرضیه(منظورت خاله ست!)

دوخ = دوغ

داخ = داغ

بیشدی = پسته

عمو، دایی، امین، جوجو

[ پنجشنبه 15 مرداد 1394 ] [ ] [ آغوش محبت ] [موضوع این قصه : خاطرات دختـر نـازم زهــــرا, حرفای مـــادر دخـتـــری] [ ]
مجسمه پلنگ

زهرا: یک سال و شش ماه و دو روز.

امروز خونه ی عمو امین بودیم(شمال). یه مجسمه ی پلنگ طلایی تقریباً بزرگ کنار ستون گذاشتن که شما عسل خانوم بهش می گفتی: هاپو! و برای اولین بار من و بابایی ترس شما رو دیدیم. شدیداً از اون مجسمه می ترسیدی و دوست نداشتی اصلاً سمت اون ستون بری و چشمت به اون مجسمه بیفته! البته وقتی بغل من یا بابایی بودی و می رفتیم نزدیکش احساس امنیت می کردی و زیاد ناراحتی نمی کردی! فدای تو بشم مامانی!!!

 

زهراجوجو

[ سه شنبه 6 مرداد 1394 ] [ ] [ آغوش محبت ] [موضوع این قصه : خاطرات دختـر نـازم زهــــرا] [ ]
تولد هیجده ماهگیت مبارک

زهرا: یک سال و شش ماه.

تولد 18 ماهگیت مبارک جییییییگررررررمممم!!!

 

 

امروز بادومک رو گذاشته بودی روی پاهات و تکون می دادی و براش لالایی می خوندی این مدلی:

«یاعیا یاع یا یا...» به صورت تو حلقی!

الهی قررررررررررربووووونـــت برررررم ممممممن!!!بوس

 

[ يکشنبه 4 مرداد 1394 ] [ ] [ آغوش محبت ] [موضوع این قصه : خاطرات دختـر نـازم زهــــرا, فـرهنـگ لـغـــات زهــــــرا] [ ]
ادای وضو و نماز

زهرا: یک سال و پنج ماه و 29 روز.

امروز یاد گرفتی ادای وضو گرفتن منو دربیاری!

تا دیدی من دارم وضو می گیرم خم شدی و دو تا دست ناز و کوچولوتو کشیدی روی دو تا پات!

فدات بشم من!

تازه موقع نماز خوندن من هم جدیداً می ری یه چادری یا شالی پیدا می کنی می اندازی روی سرت تا مثلاً نماز بخونی!

نماز خوندنت هم که فقط سجده ست و به جای این که پیشونی رو روی مُهر بذاری، مُهر رو می بوسی یا بهش زبون می زنی!

الهی فدات شم نفس مامانی!

 

زهرا جیگر

 

[ جمعه 2 مرداد 1394 ] [ ] [ آغوش محبت ] [موضوع این قصه : خاطرات دختـر نـازم زهــــرا] [ ]
دوباره کلمات جدید

زهرا: یک سال و پنج ماه و 28 روز.

 

کلمات جدید شما:

دَشی = دسشویی

نینیاو = نی نی می خوام (منظورت عروسکه!)

یَـــیا = سلام

دوقودابودو... = خدایا شکر! (بعد از غذا اینو گفتی)بوس

 

زهرا لالا

[ پنجشنبه 1 مرداد 1394 ] [ ] [ آغوش محبت ] [موضوع این قصه : خاطرات دختـر نـازم زهــــرا, فـرهنـگ لـغـــات زهــــــرا] [ ]
وقتی نی نی مامان می شه!

زهرا: یک سال و پنج ماه و 21 روز.

شما عسل خانوم حالا دیگه ادای مامانا رو درمیاری و به عروسکای بزرگ و کوچیکت مثلاً آب یا غذا می دی!

آخه جوجو تو مگه خودت چقدی هستی جیگررررررر؟؟؟!!!

 

زهرا نففففس

[ پنجشنبه 25 تير 1394 ] [ ] [ آغوش محبت ] [موضوع این قصه : خاطرات دختـر نـازم زهــــرا] [ ]
کلمات جدید

زهرا: یک سال و پنج ماه و 13 روز.

کلمات جدید:

یَهیا = زهرا

بیسی!(با اشاره به روی زمین وقتی که سر میز غذاییم) = بشین (روی زمین)

بایا = بالا

 

مامان فدای شما جوجوطلا!

 

زهراناناز

[ چهارشنبه 17 تير 1394 ] [ ] [ آغوش محبت ] [موضوع این قصه : خاطرات دختـر نـازم زهــــرا, فـرهنـگ لـغـــات زهــــــرا] [ ]
کلمات جدید

زهرا: یک سال و پنج ماه و 6 روز.

کلمات جدید شما عبارت است از:

بَهشید: ببخشید

هاپُ: هاپو (منظورتم بازی هاپوی ضبط صوتی تو گوشی باباییه).

پسی: پیشی (منظورت بازی پیشی در گوشی باباییه).

 

زهرا عسل

[ چهارشنبه 10 تير 1394 ] [ ] [ آغوش محبت ] [موضوع این قصه : خاطرات دختـر نـازم زهــــرا, فـرهنـگ لـغـــات زهــــــرا] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد