زهرازهرا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره
نورانورا، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

موهبت

نماز قضا نشد😇

نورا: چهار سال و شش ماه و ۲۶روزه امروز چهارم ماه مبارک رمضونه گوشی من و بابا و آجی زهرا باهم گفت: اذان صبح ۵دقیقه تو که کنارم روی تخت خواب بودی بلند شدی با صدای نازک خوابالو گفتی: نماز قضا شد؟ گفتم: نه هنوز گفتی: قضا نشد؟ گفتم: نه گفتی: برم نماز بخونم گفتم: هنوز اذان نگفته در حالی که دوباره دراز می‌کشیدی گفتی: آهان پس اذان نگفته خوب شد وگرنه بدبخت می‌شدم بعد خوابیدی وقتی صدای اذان از گوشی‌ها بلند شد، دوباره بلند شدی گفتی: برم نماز بخونم؟ گفتم: برو بخون دویدی رفتی بابا هم اون بیرون داشت سفره سحری‌شو جمع می‌کرد. رفتی پیش بابا شروع کردی به شیرین‌زبونیای همیشگ...
3 اسفند 1404

شیافتو بخور😝

نورا: سه سال و پنج ماه و ۱۴روزه موقع دسشویی شلوارتو بیرون درمیاری و من در دسشویی رو برات باز میکنم بدون دمپایی میری داخل و بیشتر وقتا جلوی سنگ توالت میشینی نِمیری روش، وقتی پیپی میکنی بلند میشی میگی بفرما مامان! انگار تحفه داری میدی😄 هر تکه پیپی رو باید کامل بشورم بره تا افتخار بدی باز پیپی کنی، معمولا هم یبوست داری نمی دونم چرا😒 از دیروزم بخاطر ویروس آنفولانزای جدید تب شدیدی داری و هر ۶ساعت یکبار با شربت پروفن و شیاف استامینوفن ۱۲۵ دارم تبتو کنترل می‌کنم به لطف خدا، آخر شب خوابیده بودم رو تخت که شما اومدی پیشم تو تاریکی یه چیزی شبیه قرص به زور کردی توی دهنم گفتی قرصتو بخور مامان، اولش فکر کردم اسباب بازیه رو لبم نگه داشتم ...
21 دی 1403

شیرین‌زبونی کن

نورا: سه سال و چهارماه و ۱۶روزه انقدر شیرین زبونی که وقتی ساکتی بهت میگم نورا یه کم شیرین زبونی کن😄 شما هم زبونتو درمیاری و نشون میدی میخندی دلمو می‌بری نااااز من
23 آذر 1403

سانسوری🤭

نورا: سه سال و دو ماه و ۱۸ روزه هنوزم وقتی میبرمت دستشویی و یه کوچولو پیپی میکنی ازش می‌ترسی و بلند میشی تا من اونو بشورم بره بعد دوباره یه کوچولو دیگه... امروز یکم یبوست داشتی، بعد پیپی، بلند شدی گفتی مامان جیش گذاشتم! گفتم چی؟ اشاره کردی به پیپی و گفتی جیش گذاشتم! احساس کردم یه چیزی تو مایه های تخم گذاشتمه! هیچی دیگه چقد خندیدم به تشبیهت!
25 مهر 1403

عافیت باشه!

نورا: سه سال و دو ماه و ۱۷ روزه امروز بعد از عطسه من با زبون شیرینت گفتی: عافیت باشه! اونم نه یه بار! دوبار بعد از هر دو عطسه من! آخخخخ که دلم رو برای بار هزارم بردییییی نفسسسسم
24 مهر 1403

مسجد جمکران

نورا: ۲سال و ۸ماه و ۱۷ روز دیشب هوا بارونی و سرد بود. البته نه اون قدر که سرماش اذیت کنه. به مناسبت تعطیلات عید فطر، رفتیم قم برای زیارت و دعای کمیل جمکران. البته نرسیده به قم بابا تصمیم گرفت سری به فروشگاه بزرگ سرای ایرانی بزنه و یکی دو ساعتی اونجا سرگرم دیدن کالاهای مختلف شدیم و ساعت ۹ و نیم شب به سمت جمکران راه افتادیم. وقتی رسیدیم دعای کمیل دیگه تموم شده بود و ما رفتیم که فقط نماز مغرب و عشا و نماز امام زمان (عج) رو بخونیم. شما با بابا رفتی و من و آجی زهرا با هم رفتیم زنونه. بعد از خوندن نماز مغرب و عشا، آجی زهرا قربونش بشم برای اولین بار، نماز امام زمان (عج) رو به صورت کامل همراه من خوند و حسابی خسته هم شد ولی با این حال بلند شد...
25 فروردين 1403

ظلم

نورا: ۲سال و ۷ماه و ۲۰روز امروز افطار مهمون داشتیم. مادرجون و عمه رویا و فاطمه و عمورضاینا قرار بود بیان. روزهای آخر ساله و باید خونه پاک باشه اون چند روزی که شما سردی کرده بودی، چند جای خونه گل کاشتی و من تا امروز فرصت نکرده بودم خونه رو آب بکشم. البته بابا فرش‌های بزرگتر رو دوباره برد حیاط و شست، اما کوچیکها که مال اتاقا بودن، همچنان نجس بودن. امروز طبق برنامه آخر سالم، روز آبکشی بود و شلنگ ۱۵متری رو باز کردم و تمام هال و راهرو و سه تا اتاق رو با فشار کم آب و تی اسفنجی و یه لگن، آبکشی کردم. روزه و خستگی زیاد روی اعصابم خیلی تاثیر گذاشت و این که وقتی ازت می‌خواستم بیای ببرمت دستشویی و شما مقاومت می‌کردی... خدا رو...
26 اسفند 1402

فروردین ماه ۱۳۹۶

سلام عسل مامان چطوری گلکم؟ خانوم مودب و ناز من!💕 عاشق اون حرکتتم که در رد کردن تعارفات انجام میدی😍 وقتی کسی چیزی بهت تعارف می‌کنه و دلت نمی‌خواد و می‌خای ردش کنی، خیلی مودبانه سرتو کج می‌کنی و با یه لبخند الکی خیلی ناز می‌گی: دَسِت دَد نکنه! 😚😚😚 کلمه جالب دیگتم "هتله" که به آتلیه یا حتی عکاسی!!!  میگی هتل!😅😅
16 ارديبهشت 1399

اسفند ماه ۱۳۹۵

زهرا: سه سال و ۱ماهه سلام گل گلی مامان بازم اومدم با خاطرات جدید😍 خب این دفعه با اصطلاحات جدید شما اومدم.🤗 اینا جمله‌ها و عبارت‌های بامزه شما شیرین زبون نازنینه:😘👇👇 ♡ هرگز گفته اصلاً دوسِت ندارم!!! (با عصبانیت و کاملاً جدی!😡) ♡ پدرمو درآوردی!👀 ♡ اگه هرگز برگرده بهت میگه اصلاً دوسِت نداره😡 ♡ آدم بچه رو هل میده؟؟!!😾 ♡ چه خوبه که آدم برای باباش شیرینی بگیره!🤗 بیست و پنجم اسفند بود که برای اولین بار اومدی اولین سوال علمی‌تو پرسیدی: ♡ مامااان چرا ما همش جیش داریم؟؟؟  (با لحن کاملا سوالی و کنجکاوانه و علمی!🤔)
14 ارديبهشت 1399

بهمن ماه ۱۳۹۵

عزیزم امتحانای من از پنجم تا دهم بهمن طول کشید...😥 اول قرار بود جشن تولدت رو بندازیم برای پانزدهم ولی بعد به خاطر کار بابا، افتاد به روز بیستم و بعد هم در نهایت شد بیست‌ویکم!🙂 آخه بابایی مهربون داره خونه مادرجون رو برای عید نوروز خوشششگل می‌کنه🙄 یعنی بنّایی و نوسازی خونه و کاغذدیواری و کابینت و... آخه می‌دونی دیگه مادرجون و عمه تنهای تنهان و فقط بابایی رو دارن...😔 عمورضای قهرمانتم با زنعمو رفتن سوریه تا با دشمنا بجنگن💪 روز پنجشنبه، بیست و یکم ماه، یه جشن تولد باشکوه تو خونه کوچیک خودمون برگزار کردیم و همه رو دعوت کردیم و حسابی به شما خوش گذشت... 🍿🎈🎉🎁🍿🎂🍥🎀🍿🍦🍧🍨🍿🍰🍬🍭🍿🍫🍸☕🍿 خاطره زیبای این روز شاد رو با فیلم و عکس ثبت کردیم برای روزی که خانوم بشی...
11 ارديبهشت 1399
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به موهبت می باشد