زهرازهرا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
نورانورا، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه سن داره

موهبت

باهام بازی کن!

«زهرا: یک ماه و 7روزه» تو مشغول شیر خوردن بودی و من داشتم تلویزیون نگاه می کردم و در حالی که بغلم بودی کاملاً ازت غافل بودم. یه لحظه نگاهم افتاد به تو و دیدم داری با اون چشمای نازت به من نگاه می کنی  و برق معصومانه ای تو نگاهت بود  و لبخند نمکین و کوچولویی زده بودی و نفستو حبس کرده بودی و داشتی بهم می فهموندی که منتظر یه بهونه برای خندیدنی! تا این حالتتو دیدم خنده م گرفت و قربون صدقه ت رفتم. تو هم نفستو یهو آزاد کردی و یه ذوق صدادار قشنگ کردی و شروع کردی دست و پا زدن. بیشتر از این خنده م گرفت که معلوم نبود تو چند دقیقه در این حالت بودی چون من حواسم بهت نبود و اتفاقی نگام به تو افتاد! انگار داشتی بهم می گفت...
11 اسفند 1392

مک زدن انگشتای دست!

زهرا: یک ماه و 6 روزه. دیشب بابا خونه نبود و شیفت کاری بود. موقع اذان صبح تو طبق معمول در حالی که خواب بودی، شروع کردی به کِدکِد کردن که نشونه ی گرسنه شدنته! منم با صدای تو بیدار شدم و قبل از این که بهت شیر بدم اول رفتم وضو گرفتم تا نماز صبحمو بخونم و بعدش با خیال راحت بهت شیر بدم. بعد از نماز داشتم جانمازو جمع می کردم که از اتاقی که تو خوابیده بودی یه صدایی شنیدم! سریع چادرمو آویزون کردم و اومدم تا ببینم تو داری چه کار می کنی. تا اومدم توی اتاق از دیدن حالت تو خشکم زد! نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم! از طرفی اون قدر بانمک شده بودی که حسابی قند تو دلم آب کردی و از طرفی هم دلم برات سوخت! تو در همون حالت خواب از گرسنگی اون قدر دست ...
10 اسفند 1392

تلاش برای قدم برداشتن

زهرا: 1ماه و 5روزه. سلام عسلم! امروزم تو یه کار جدید کردی: برای اولین بار امروز سعی کردی قدم برداری در حالی که در آغوش من بودی و با پاهای کوچولوت از روی شکم و سینه ی من بالا می رفتی و من هم از پشت چسبیده بودمت تا نیفتی! قربون قوّت پاهای کوچولوت بشم که با نیم وجب قد، داری باهاشون از سر و کول من بالا می ری! تازه این کار رو بغل بابایی هم انجام دادی! فدات بشم عزیزم هر کار جدید تو برای من یه دنیا شادی و شور میاره! این کارت اون قدر خوشحال و ذوق زده م کرد که سریع رفتم خونه ی مامان جونینا و بهشون گفتم و اونا هم بغلت کردن تا تو از سر و کولشون بالا بری و کلی کیف کردن! خود تو هم خیلی از این کار خوشت میاد، چون هر بار که این کارو می کرد...
9 اسفند 1392

تولد یک ماهگیت مبارک!

امروز تولد یه ماهگیت بود دخمل نازنازیم! تولدت مبارک کوچولوی شیرین من! امروز خاله مرضیه زحمت ترتیب دادن یه جشن کوچیکو برات کشید و همه رو دعوت کرد تا بیان خونمون و خودشم کیک تولدت رو خرید. دست گلش درد نکنه. کیک خیلی خوشگل و خوشمزه ای بود! البته شمعای قشنگشو من و بابا به جای تو فوت کردیم! و کیکتم من و بابا به جات برش زدیم!!! مهمونای تولدت اینا بودن: مادرجون، باباجون و مامان جون، دایی مهدی و زندایی سمیه، خاله مرضیه و عمو علیرضا(شوهرخاله) و دخترخاله معصومه، عمه رویا و دخترعمه فاطمه، خاله مهدیه. همتون خوش اومدین به تولد زهرابانو...! عسل مامان! به تو که خیلی خوش گذشت، چون همش بغل مادرجون و بقیه دست به دست می شدی و اونا هم حسابی باهات...
4 اسفند 1392

خنده در خواب!

زهرا: 27 روزه. خدایا این دخمل من با این شیرین کاریاش دل منو حسابی برده! نفس مامانی! امروز وقتی خواب بودی برای اولین بار با صدا خندیدی!!! من که مُردم از بس ذوق زده شدم! اون قدر قشنگ خندیدی که من تا یه ساعت بعدش بهت زل زده بودم تا شاید یه بار دیگه بخندی. موقع خندیدن با صدا شکمت هم تکون خورد، مثل آدم بزرگا!!! قربونت بشم جیگرم! إن شاءالله همیشه لبتو خندون ببینم هستی من...!   زهرا لالا ...
1 اسفند 1392

اسباب بازیات

زهرا: 22روزه. سلام دخملی نازم! امروز می خوام یه عالمه باهات بازی کنم! دیگه کم کم داری بزرگ تر می شی و چیزای بیشتری رو درک می کنی. منم امروز تصمیم گرفتم اسباب بازی های ساده تو رو بیارم و باهات بازی کنم. مامان جونی همه مدل اسباب بازی برات خریده. منم اونایی که مناسب سن توست برات آوردم و جلوی چشمای خوشگلت حرکت دادم و صداشونو درآوردم تا نگاه تو رو به سمت اونا جلب کنم. آخه تو هنوز خیلی کوچولویی و نمی تونی اونا رو با دست بگیری. وقتی جغجغه ها و عروسک سوت سوتکی هاتو بهت نشون می دادم تو با دقت فراوون بهشون نگاه می کردی و با نگاهت حرکت دست منو دنبال می کردی. الهی فدات بشم که این قدر باهوشی عسل مامان! کلی هم باهات حرف زدم و برات شعر خوندم...
26 بهمن 1392

پستونک مکیدن

زهرا: 21 روزه. مدتیه که اشتهای تو زیاد شده و همش ازم شیر می خوای. یعنی تموم مدتی که بیداری من باید بهت شیر بدم. البته نوش جونت نازگل من! اما خیلی وقتا بیشتر این شیر رو بالا میاری و می ریزی بیرون و من بازم بهت شیر می دم. بعضی وقتا هست که من نمی تونم شیر بدم، مثل وقتایی که مهمونی میاد خونمون و یا جایی هستیم و یا وقتی که نماز می خونم. این جور وقتا تو همش گریه می کنی و دنبال مم می گردی. مثل امروز که بغل بابا بودی و مهمون داشتیم و تو شیر می خواستی! این قدر گریه کردی که بابا مجبور شد بهت پستونک بده. منو ببخش! اولش پستونکو نمی گرفتی ولی بابا اون قدر پستونکو جلوی دهنت نگه داشت تا بالاخره خودت گرفتیش و شروع کردی به مکیدن. البته خودت نمی تونس...
25 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به موهبت می باشد