زهرازهرا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره
نورانورا، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

موهبت

تحویل سال

زهرا: یک ماه و 25 روز. روز آخر فرا رسیده و من هنوز خیلی از کارای خونه رو انجام ندادم. آخه با وجود یه دخمل بغلی و شیملو (!) که تا وقتی بیداره همش بغل و شیر می خواد و تا خوابش می بره باید سکوت مطلق برقرار باشه تا خانومی از خواب نپره، مگه می شه کاری انجام داد؟! بابایی هم که رفته سر مزار پدرش (پدرجون که به رحمت خدا رفته) تا آخرین پنج شنبه ی سال بهش سر بزنه و خیرات بده. آخر دلمو زدم به دریا و به شما خانوم خوشگله گفتم یا باید بخوابی و بذاری من به کارام برسم و یا این که همین طوری بیدار می ذارمت تو گهواره و بازم می رم تا به کارام برسم! آخه دیگه امشب عید می رسه و خونه ی ما هنوز به هم ریخته ست! شما هم که دیدی هوا پَسه قول مساعدت دادی و بعد...
29 اسفند 1392

بازی

زهرا: یک ماه و 24 روز. تصمیم گرفتم از امروز بیشتر با تو بازی کنم. چون بازی هم روحیه تو رو خوب و شاد می کنه و هم به رشد هوشت کمک می کنه. تازه اگر با تحرک هم همراه باشه باعث تقویت و رشد عضلاتت هم می شه. امروز نشسته بودم رو مبل و تو هم بغلم بودی. پاهامو آوردم بالا روی مبل و خم کردم و تو رو نشوندم روی زانوهام. بعد دستاتو گرفتم و تند تند زانوهامو به چپ و راست حرکت دادم و برات شعر خوندم. تو محکم دستای منو گرفته بودی و دهن ناز و کوچولوتو تا ته وا کرده بودی و خودتم هماهمنگ با حرکت پاهای من، سنگینیتو این ور و اون ور مینداختی و یه جورایی تریپ کِیف کردن گرفته بودی! فداااااااااااات بشم منم از این حالت تو لذّت می بردم و دائم این بازی رو تکرار می...
28 اسفند 1392

فرهنگ لغات زهرا!

زهرا: 1 ماه و 23روز. امروز شما چیزای جدیدی یاد گرفتی دخملک باهوشم! هزار ماشاءالله داری کم کم یاد می گیری که صداتو آزاد کنی و صداهای جورواجور از خودت دربیاری. الهی قربون عسل طلام بشم! چندتا کلمه یا حرفِ (!؟) جدید گفتی: « اَ... (به صورت کش دار!)»، « اِ... »،  « اُ... » ... ای جووووووووووووونم! دایره ی لغات نامفهومت داره کم کم بزرگ تر می شه، آفّرین عزیز دل من و بابایی...! آخه چقد تو عسل بازی درمیاری؟! درسته قورتت میدما!!! شیرین زبون خانوم!   زهرا کنار شکوفه ها ...
27 اسفند 1392

خرید شب عید بدون زهرا

زهرا: 1 ماه و 21 روز. شب عید شده و من و بابا هنوز هیچ خریدی نکردیم! نه برای خودمون و نه برای خونه. چون بابا که نمی تونه تنها بره و برای منم خرید کنه و از طرفی هم نمی شه من و بابا همراه تو بریم بازار. چون تو خیلی کوچولویی! هم هوا سرده، هم بازار شلوغه و ممکنه تو شلوغی، آدما به هم بخورن و برای تو خطر داره و یا حتی ممکنه چشم بزننت! و هم بغل گرفتن تو سرعت عمل و انرژی من و بابا رو می گیره و نمی تونیم خوب بگردیم و همه ی خریدمونو انجام بدیم! برای همین امروز برای اولین بار بدون تو رفتیم بازار! قبل از رفتن، اول حسابی باهات بازی کردم تا خوب خسته بشی! بعدش یه شکم سیر بهت شیر دادم! بعدشم بادگلوتو گرفتم و پوشکتم عوض کردم و ترگل و پرگل و آماده ی خ...
25 اسفند 1392

یا علی مولا (ع)

زهرا: 1 ماه و 16 روز. امروز برای اولین بار تو رو با جمله ی «یا علی مولا(ع)» از رختخوابت بلند کردم. وقتی از خواب بیدار شدی، احساس گرسنگی کردی و شروع کردی به کِدکِد کردن. منم اومدم کنار گهواره ت و خم شدم تا منو ببینی. فدات بشم با دیدن من شروع کردی به دست و پا زدن. دستای کوچولوتو گرفتم و آروم به سمت بالا کشیدم و هم زمان جمله ی «یا علی مولا» رو گفتم. تو بلد نبودی خودتو بلند کنی، برای همین خودم دستاتو آروم کشیدم و در حالی که سرت به پشت برگشته بود، بلندت کردم و گرفتم بغلم. دخملی نازم! می خوام از این به بعد این طوری بلندت کنم تا هم با اسم مبارک امام علی جونم آشنا و مأنوس بشی، هم با گفتن «یا علی مولا مدد&raq...
20 اسفند 1392

مواد غذایی نفاخ و مواد غذایی نفخ زدا

این فهرست مواد غذایی نفاخ  هست که با یه جستجو تو اینترنت به دست آوردم و خیلی به دردم خورد: موز،                  انار،                   خیار،                  زردآلو،                  گوجه سبز،                  حبوبات، پسته خام،                   تخم مرغ،                     شاتوت،         ...
15 اسفند 1392

دخملی چهل روزه شد!

سلام عسلم اگه گفتی امروز چه روزیه؟ امروز شما چهل روزه شدی!!!!!!!!!!!! مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک باشه مامانی!!! چقد زود گذشت! مگه نه؟ باورم نمی شه که چهل روز از به دنیا اومدنت می گذره! از بس که تو شیرینی و من و بابایی از حضور تو توی خونمون لذت می بریم و خدا رو شکر می کنیم! قسمت همه شه الهی... خیلی ماهی دخترم!  بالاخره این چهل روز که همه می گفتن سخت می گذره، گذشت! سخت هم نبود!!! امروز مامان جون مهربون اومد خونمون و تو رو برد حمووووووووووووووووووم! آره؛ بهش می گن حموم چله!!! مامان جون می گفت باید یه کارایی انجام بدیم که از قدیم رسم بوده و انجام می دادن. من نمی دونم تأثیر اون کارا ...
14 اسفند 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به موهبت می باشد