زهرازهرا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره
نورانورا، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

موهبت

لغات جدید!

زهرا: دو ماه و 24 روز. امروز بابا رفته بود سرکار و خونه نبود. من و تو بودیم و یه عالمه بازی و خنده و البته دلتنگی برای بابا!!! تا شب با هم بازی کردیم دوتایی... «زهراخابالو» شب دیگه خسته شده بودی و خوابت می اومد ولی من ولت نمی کردم.  تو هم رومو زمین نمی نداختی و با همون خستگی کلی برام می خندیدی . قربونت بشم! وسط بازی رفتی تو فاز صدا درآوردن و به اصطلاح حرف زدن! می خواستی جواب منو بدی. همش صداهای جورواجور از خودت درمی آوردی. اینم کلمات جدیدی بود که امشب از بین حرفات استخراج کردم: « بو »، « بابّا »، « بیلی »، « قولو »، « قیلی »! انقده ذوق ک...
28 فروردين 1393

خنده صدادار!

زهرا: دو ماه و 20 روز. امروز شما برای اولین بار با صدا خندیدی  اونم بعد از کلی دلقک بازی که برات درآوردم! همیشه با یه لبخند یا ذوق قشنگ سر و تهشو هم می آوردی. اما امروز دیگه نتونستی جلوی خنده تو بگیری! بالاخره خندوندمت!!! ناناز من! اولین خنده ی ارادی ت مبارک! ...
24 فروردين 1393

راه افتادن آب دهن!

زهرا: دو ماه و 19 روز. امروز شاهد یه تغییر دیگه بودیم! من فکر می کردم نی نیا وقتی می خوان دندون در بیارن آب دهنشون راه می افته، اما تو از الان که همش دوماه و نیمته آب دهنت جاری شده! البته معلومه که این مربوط به دندون درآوردنت نمی شه چون حالا خیلی زوده! اما هرچی هست تورو تبدیل به یه هلوی آب دار خوشششمزّه کرده ! ...
23 فروردين 1393

ذوق صدادار!

زهرا: دو ماه و 18 روز. من و بابا داشتیم باهات حرف می زدیم و تو هم یه کم به من نگاه می کردی، یه کم به بابا. طبق معمول لبخندای نازت دلمونو برده بود!  وقتی من داشتم قربون صدقه ت می رفتم یهو یه ذوق صدادار خیییییلی قشنگ کردی که توی دل ما حسابی قند آب شد! قرررررررررربون اون ذوقت بشم عسّل!!! این اولین باری بود که تو ذوق صدادار کردی نازنازی!!! عااااااااااشقتیم دخمل طلا!!! همیشه بخندی الهی... زهرای مامان، زهرای بابا ...
22 فروردين 1393

کباب خوشششمزّه!

زهرا: دو ماه و 17 روز. امروز غروب با بابا رفتیم خونه مادرجونینا. اما مادرجون و عمه رویا خونه نبودن و رفته بودن خرید. ما هم جلوی درشون واسادیم و بهشون زنگ زدیم تا بیان. یه کم منتطر شدیم و رفتیم تو کوچه باغ نزدیک خونه شون یه کم قدم زدیم و با شکوفه ها عکس گرفتیم تا این که بالاخره اومدن... مادرجون برامون از بیرون کباب خرید و آورد خونه. خودش پلو درست کرد و سفره رو پهن کرد. هممون دور سفره نشستیم و مشغول خوردن غذا شدیم. تو بغل من بودی و طبق معمول با تعجب فراوون به سفره و غذاها نگاه می کردی و دست و پا می زدی که بری طرفشون! البته همیشه بیشتر به خاطر رنگ و جذابیت ظاهرشون این کارو می کنی. من پیش خودم کنار سفره یه بالش گذاشتم و تو رو تکیه دادم ...
21 فروردين 1393

موش موشی!

زهرا: دو ماه و 16 روز. چند وقته یاد گرفتی موش موشی می کنی! یعنی چی؟ یعنی لثه هاتو محکم به هم می چسبونی و لباتو غنچه می کنی و میاری جلو و عین پیرمردای بی دندون می شی.                                  الهی قربون لب و لوچه ت بشم چقده نازی تو آخه...! من که فکر می کنم این کارو از باباجون یاد گرفتی، چون وقتی با تو حرف می زنه دهنشو این جوری می کنه!!! البته این کارو وقتایی که خیلی گرسنه باشی یا یه چیزی رو بخوای انجام می دی عسلم! ...
20 فروردين 1393

می خوام بلند شم!

زهرا: دو ماه و 14 روز. جدیداً یاد گرفتی وقتی روی بالش به حالت لم دادن تکیه می دیمت تا هم خودت راحت باشی و هم ما بتونیم باهات حرف بزنیم و بازی کنیم، همش سعی می کنی خودت بلند شی و به زور خودتو به سمت جلو می کشی.  آرنج دستاتو به عقب تکیه می دی و با سینه و سر میای جلو و پاهاتم میاد بالا! و اگه نتونی بلند شی غُرغُر می کنی!  منم از این کار قشنگت فیلم گرفتم! عجله نکن دخمل نازگل من! به زودی می تونی خودت بلند شی و حتی پاشی راه بری! قربونت بشم مّن!!!   زهرا جیگر ...
18 فروردين 1393

سیزده بدر جای بابا خالی!

زهرا: دو ماه و نه روز. امروز روز طبیعته و همه میرن تو دل طبیعت! اما امروز بابا خونه نیست. سر کاره! و تا فردا هم نمیاد  خیلی حیف شد... مگه نه؟! من و تو تصمیم گرفتیم همراه باباجونینا بریم باغ. سریع لباسامونو پوشیدیم و ساکو آماده کردیم و رفتیم پایین تو پارکینگ! باباجون تو پارکینگ بود و داشت درو باز می کرد. بعدش دیدیم خاله مرضیهِ ینا هم دارن از پله ها میان پایین تا اونا هم با ما بیان. بعدشم دایی مهدینا اومدن پایین تا همه با هم بریم باغ! هوررررررراااااااااااااا........... من و تو با ماشین دایی مهدینا اومدیم. دایی مهدی ما رو رسوند باغ باباجون و خودش با زندایی رفتن باغ بابای زندایی! وقتی رفتیم توی باغ دیدیم که ننه و عموکمال...
13 فروردين 1393

دلبری های زهرا

زهرا: دو ماه و 7 روز. امروز بعد از نماز صبح، شما در حالی که خواب بودی به خودت می پیچیدی. فهمیدم گرسنه ای و شیر می خوا ی. چون دیشب به خاطر درد واکسنت بهت قطره ی استامینوفن داده بودم که خواب آوره و تا صبح بدون شیر خوردن تخت خوابیده بودی. بغلت گرفتم و بهت شیر دادم. خیلی گرسنه بودی ولی جالبه که در همون حالت خواب شیر خوردی و بیدار نشدی. خودمم خیلی خوابم می اومد و چشمامو به زور باز نگه داشته بودم. دیدم پوشکت بو میده. وقتی با چشمای خواب آلودم داشتم پوشکت رو عوض می کردم حواسم به صورتت نبود. نگام افتاد به صورتت و دیدم چشماتو باز کردی و لبخندت تا بناگوش بازه. دلم قنج رفت و خواب کاملاً از سرم پرید. شروع کردم به حرف زدن و صبح به خیر گفتن. تو هم همش م...
11 فروردين 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به موهبت می باشد