زهرازهرا، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره
نورانورا، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

موهبت

صفحه رنگارنگ موزیکال

زهرا: سه ماه و 4روز. عسل خانوم، شما جدیداً نگاهات جهت دار شده! یعنی چی؟ یعنی خونه هرکی می ریم سرت مثل آهنربا می چرخه به سمت تلویزیونشون! انقده به این تلویزیون علاقه داری که باهاش تا نیم ساعت هم سرگرم می شی! نمی دونم تلویزیون از دید تو چه چیزی به نظر می رسه؟! یه صفحه نورانی که روی دیواره و پر از رنگای قشنگ و متفاوته که دایم تغییر می کنن با یه عالمه صداهای جورواجور و بلند یا آهسته؟! یا این که تصاویری که تو تلویزیون می بینی متوجه می شی! مثلاً تصویر آدم یا درخت یا ماشین یا...؟! به هر حال توی این سنی که تو هستی دیدن تلویزیون می تونه به رشد هوشت کمک کنه چون بدون توجه به محتوای برنامه ها فقط به رنگ ها و صداها توجه می کنی و دیدن تفاوت...
8 ارديبهشت 1393

آخیش...

نازگلکم! یکی از کارای شیرینی که تو از یه روزگیت تا الان انجام می دی اینه که: هر وقت شرت یا شلوارتو از پات بیرون می یارم تا پوشکتو عوض کنم، پاهای ناز و توپول موپولیتو دراز می کنی و کش می دی و بلااستثنا هر دفعه این کارو می کنی.  حتی اگر پشت سرهم چندبار شلوارتو بپوشونم و باز دربیارم بازم پاهاتو کش می دی! انگار از این کار خوشت میاد و این جوری یه احساس استراحت توی پاهات پیدا می کنی. در مورد پوشکت هم این طوریه. موقع عوض کردن پوشکت لبخند هم می زنی! تازه! یه چیز دیگه هم کشف کردم! هر وقت که بنا می ذاری به گریه کردن و ساکت نمی شی مگر با بغل گرفتنت و راه رفتن، تنها یه راه حل وجود داره که بدون راه رفتن آرومت کنیم! اونم اینه که شلوا...
8 ارديبهشت 1393

دکتر بی احساس!

زهرا: سه ماه و سه روز. امروز روز خیلی خیلی خیلی بدی بود! روزی که خوشحالی من و بابا به ناراحتی تبدیل شد! روزی که به جای خنده، من تا آخر شب گریه کردم! به خاطر تو! به خاطر دردی که کشیدی! به خاطر دردی که دوباره باید بکشی! امروز من و بابا با کلی ذوق و شوق تو رو بردیم مطب دکتری که همیشه برای معاینه می بردیمت! اسمشو قبلاً تو خاطره هات نوشتم؛ حالا دیگه نمی گم. بردیم تا هم وضعیت رشدتو چک کنه و معاینه ت کنه و هم گوشای کوچولوتو برای گوشواره سوراخ کنه! خوشحال بودیم که از امروز به بعد دیگه می تونی گوشواره بندازی! اما... دکتر گوشواره های طبی رو از من گرفت و بعد با یه ماژیک مخصوص، روی هر دو گوشت علامت گذاری کرد تا جای سوراخو مشخص کن...
7 ارديبهشت 1393

خواب حسّاس

دخترک نازنازی من! شما خواب خیلی حسّاسی داری. یعنی به کوچیک ترین صدایی واکنش نشون می دی و اگه صدا یه کم بلند باشه بیدار می شی. البته در مورد صداهای ناهنجار این طوری هستیا! با صداهای یکنواخت مثل صدای تلویزیون و صحبت کردن آدما و جاروبرقی و ماشین لباسشویی و یا حتی صدای ترق تروق ظرف شستن های طولانی یکی تو آشپزخونه و... مشکلی نداری اگر یکنواخت باشن و قطع و وصل نشن! توی این جور صداها گرچه دیرتر و سخت تر، ولی بالاخره می خوابی! ولی اگر صداهایی بیاد که قطع و وصل می شن اصلاً خوابت نمی بره و حسابی کلافه می شی! الهی فدای خواب حساست بشم! از اول دنیا اومدنت هم این طوری بودی! اصلاً همون موقعی که تو شیمل من بودی هم این طوری بودی. خاطره شو تو  ...
6 ارديبهشت 1393

جغجغه بازی

زهرا: سه ماه و دو روز. از امروز شروع کردیم به بازی با جغجغه ها! جغجغه هایی که بعضیاشون صدای بوق بوق می دن، بعضیاشون صدای سوت سوت می دن، بعضیاشون صدای تق تق می دن، بعضیاشونم صدای جیرینگ جیرینگ می دن. شما هم دوست داشتی با این اسباب بازیا بازی کنی اما نمی تونستی خودت اونا رو با دست بگیری، چون هنوز کنترل دستاتو نداری. منم که دیدم از این جغجغه ها خوشت اومده سه تا از اونارو با یه نخ کلفت از دسته ی کریِرت آویزون کردم و بعد تو رو گذاشتم تو کریِر تا با اونا بازی کنی. خیلی جالب بود چون تو با دیدن این جغجغه های آویزون، برای اولین بار سعی کردی اختیار دستاتو به دست بیاری و اونا رو کنترل کنی تا بتونی جغجغه ها رو بگیری. همش دستاتو به زور و تلاش...
6 ارديبهشت 1393

تولد سه ماهگیت مبارک!

سلام سلام دخملی! تولدت مبارک! امروز تولد سه ماهگی شما بود و ما برات یه کادوی قشنگ خریدیم!  هووووووررررراااااااااا... یه بلوز سفید خال خالی خوشششششششششششششگل     و یه ... شلوار دوبنده صورتی خوششششششششششگل ترررررر ! خوشت اومد دخترم؟! عسلم؟! هستی من و بابا؟! بهت که خیلی می اومد نانازی!  من و بابا خیلی دوسِت داریم گلکم! إن شاءالله صد و بیست سالگیتو ببینم نفس مامان! از خدا برات یه زندگی طولانی و سرشار از خوشی و معنویت می خوام! این جا شلوار صورتیه تنته ولی از بلوز سفیده عکس ندارم ...
4 ارديبهشت 1393

آوازهای دختر دوماهه من!

زهرا: دو ماه و 27 روز. دخترطلای من! شما جدیداً بنا می ذاری به آواز خوندن، و صداهای کشیده و طولانی از خودت در میاری! چه صدای قشنگی داری مامانی! ماشاالله ولومت کم نیستااااااا! وقتی بنا می کنی به آواز خوندن، دیگه کاری نداری که کی چی کار می کنه و ساعت چنده و ... گاهی این آوازها از سرِ خوشی زیادی ان! مثل وقتایی که شیرتو خوردی و جاتم تمیزه و خوابتم کردی و سرحالی! بعضی وقتا هم به معنای اعتراض از وضعیت فعلیتن. برای همین کم کم به حالت جیغ، تغییر شکل می دن. بعضی وقتا با دقّت زیاد مثل آدم بزرگا قیافه می گیری و شروع می کنی به درآوردن صداهای کشیده، دقیقاً انگاری که داری حرف می زنی! این حالت مال وقتاییه که ما باهات حرف می زنیم. فدات بشم که ادای م...
1 ارديبهشت 1393

نماز مهربون

بچه ها نسبت به دین همون احساسی رو پیدا می کنن که ما پدر و مادرا بهشون القا می کنیم. شاید خیلی وقتا خودمون هم نفهمیم که داریم چه دیدگاهی نسبت به مذهب در فرزندمون ایجاد می کنیم. برای همین باید از همون دوران نوزادی بچه هامون، مراقب نحوه ی انجام عبادتامون و کارهایی که مربوط به دین هستن مثل نماز، روزه، حجاب، حیا، تلاوت قرآن و دعا و ... باشیم. من برای این که دیدگاه خوبی نسبت به نماز، در دخترم زهرا ایجاد کنم، وقتایی که می خوام نماز بخونم و زهرا بیداره، اونو روبروی خودم توی کریِرش می ذارم تا بتونه منو ببینه. بعدش تمام مدتی که مشغول نمازم به جای مُهر به صورت اون نگاه می کنم و اونم به من خیره می شه و با تعجب به ذکرهایی که می گم گوش می ده. یه مدت...
1 ارديبهشت 1393

سرسری

زهرا: دوماه و 26روز. سلام دخملی! نمی دونم تو این شیرین کاریا رو از کجا یاد می گیری؟!  اصلاً شاید چیزی می خوای بهم بفهمونی! شایدم جاییت درد می کنه که این کارا رو می کنی! شایدم به قول مامان جون، چشم خوردی! از چی حرف می زنم؟ خب معلومه دیگه!  همین سرسری کردنات! همش سرتو به چپ و راست تکون می دی و تند تند سرسری می کنی. البته فقط وقتی که به پشت خوابیدی این کارو می کنی و تا بلندت می کنم آروم می شی. بعضی وقتا هم تو بغل من این کارو می کنی و سرتو مثل جوجه ها فرو می کنی زیر بغلم که بفهمونی بهم بادگلو داری یا این که خوابت میاد! قربون خدا بشم که به توی بی زبون هم یه کارایی یاد داده تا منظورتو به ما بفهمونی. فدای دختر...
30 فروردين 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به موهبت می باشد