زهرازهرا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
نورانورا، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

موهبت

روروَک

زهرا: چهارماه و 16 روز. چند روزی هست که احساس می کنم توی نشستن تنبل شدی و هنوز یاد نگرفتی بشینی! برای همین سعی کردم با تکیه دادن به یه تکیه گاه بنشونمت. اما تو خودتو سُر می دادی و کم کم دراز کش می شدی! اصلاً حاضر نبودی بشینی! تو رو می نشوندم و یه دستمو می ذاشتم پشتت و یه دستم رو هم می ذاشتم روی شکمت تا تعادلت رو حفظ کنی و بشینی. اما تو خودتو کج می کردی و گریه می کردی! همش دلت می خواست ایستاده باشی و اگر واینمیستاندوندمت(!) کمرتو صافّ می کردی و دراز می کشیدی. دیدم این جوری نمی شه! به فکرم رسید بذارمت تو روروَک. چون در اون صورت هم می تونی با کمک گرفتن از حلقه ی محدودی که دورت هست بایستی و هر وقت هم خسته شدی و زانوهات خم شد، به جای این که بی...
20 خرداد 1393

منم غذا می خوام

زهرا: چهار ماه و 15 روز. امروز وقتی سر میز ناهار با بابا نشسته بودیم و طبق معمول تو بغل من بودی و داشتی به غذا نگاه می کردی، دیگه مثل همیشه نسبت به غذا بی تفاوت نبودی! من با یه دست تو رو گرفته بودم و با دست دیگه داشتم غذا می خوردم که دیدم تو همش بی قراری می کنی و گریه می کنی. بهت شیر دادم، نخواستی. تو بغلم تابت دادم، آروم نشدی. انگشت شصتمو مث همیشه گذاشتم تو دهنت، بازم آروم نشدی. دیدم دستتو به طرف سفره دراز می کنی! یه ذره نون بربری  دادم دستت ولی انتظار داشتم مث همیشه پرتش کنی اون طرف، اما تو سریع نون رو گرفتی و گذاشتی دهنت و آروم شدی... دلم کباب شد! با اشتهای تمام نون رو مک می زدی. غذامون روغن زیاد داشت و نمی تونستم بهت بدم و...
19 خرداد 1393

سینه خیز

زهرا: چهارماه و 14 روز. سلام فرشته ی ناز من! امروز برای اولین بار رو سینه خوابوندمت وسط هال تا سینه خیز بری! خونه ی مامان جونینا بودیم. باباجون اون قدر تشویقت کرد و از جلو با نشون دادن گیلاسای قرمز و درآوردن صدای کلید ترغیبت می کرد که بالاخره با کمک من از عقب تونستی یه ذرّه سینه خیز بری جلو! من کف پامو چسبوندم به کف پات و تکیه گاه پاهات شدم تا تو بتونی با فشار آوردن به پاهام خودتو هل بدی جلو و موفق شدی. امیدوارم خیلی زود بتونی بشینی، بایستی و راه بری دخترطلای من!   زهرا نازنین ...
18 خرداد 1393

تو بزرگ شدی؟

زهرا: چهار ماه و 14 روز. امروز رفته بودیم دیدن دختردایی فاطمه ی من! یعنی دیدن نی نی تازه به دنیا اومده ش! یه پسر بانمک و خیلی کووووچووووولوووووو!!! آره! خیلی کوچولو! آخه من تا حالا فکر می کردم، از تو کوچیک تر دیگه هیچکس نیست! همش تو رو ریز می دیدم! تو رو با معصومه و فاطمه ی عمه رویا و بقیه مقایسه می کردم و پیش خودم می گفتم: نی نی من خیلی کوچیکه و هنوز بزرگ نشده!!! اما امروز... وقتی از در خونه وارد شدیم و چشمم به نی نی نریمان افتاد، باورم نمی شد که تو این قده از اون بزرگ تر باشی! تو درست دوبرابر اون بودی! وقتی نی نی نریمان، شیر می خواست و مامانش بهش شیر می داد، من خجالت می کشیدم که به تو شیر بدم!!! چون احساس می کردم تو خیلی بزرگ ش...
18 خرداد 1393

دالی

زهرا: چهار ماه و 13 روز. امروز برای اولین بار باهات دالّی بازی کردم و تو حسابی خندیدی! پتو سبزه رو می گرفتم جلوی صورتم و بعد یهویی از بالاش نگات می کردم و تو قه قه می خندیدی! دفعه ی بعد از راست و بعدش از چپ سرک می کشیدم و می گفتم «دالّی!» و تو غش می رفتی از خنده! خلاصه هم تو خیلی کیف کردی و خندیدی، هم من کلی ذوق کردم که تو پیشرفت کردی! آخه این یعنی که تو مفهوم «پیدا و پنهان» رو متوجه می شی و درک این مفهوم  یکی از مراحل رشد و پیشرفت نوزاده! دخملیِ گل گلیِ نازگلیِ عسلیِ نمّکدووووووووووووووووووووون!   زهرا نازگل ...
17 خرداد 1393

دید زدن

زهرا: چهار ماه و 13 روز. سلام دخمل نازم! شما بازم یه کار جدید یاد گرفتی و حسابی با این کار مارو می خندونی! وقتی به حالت خوابیده می ذاریمت روی زمین، گردنتو بلند می کنی و سرتو میاری بالا و با کنجکاوی فراوون همه جا رو نگاه می کنی. جالبه که مدت زیادی سرتو بالا نگه می داری بدون هیچ کمکی و خسته هم نمی شی. هزار ماشاءالله به این قوّه و توانی که داری گلم! من اسم این کارتو گذاشتم دید زدن. البته انگیزه ی اصلی ت از این کار بلند شدنه. یعنی می خوای مخالفت با خوابیدنتو نشون بدی و بفهمونی که می خوای بلند شی. بعضی وقتا روی پام می ذارمت تا با تکون دادن خوابت ببره، بعد که احساس می کنم خوابیدی خودمم دراز می کشم تا یه کم استراحت کنم در حالی که تو روی پا...
17 خرداد 1393

جوجه

زهرا: چهار ماه و 13 روز. شما جدیداً یکی دو روزه که  جوجه  شدی!!! بله! جوجه! !! چرا؟ چون بعضی وقتا که رو تخت می خوابونمت و خودم پیشت دراز می کشم که بهت شیر بدم زیر سینه م خوابت می بره، منم تا میام برم، متوجه می شی و با چشمای بسته دنبال من می گردی تا سرتو فرو ببری زیر من! به جای من سرتو مثل جوجه ها فرو می کنی زیر بالش! دقیقاً مثل جوجه ها این قدر سرتو به چپ و راست می چرخونی تا کاملاً فرو ببری زیر بالش و بعد خیلی آروم به خواب می ری! یه دقیقه بعد پاهاتم میاری بالا و اون قدر پا می زنی تا کاملاً پتو از روت کنار بره! تبدیل می شی به یه جوجه ای که سرشو زیر پَرهای مامان مُرغه فرو می بره و پشتش به بیرونه!!! وقتی توی گهواره ت هم می...
17 خرداد 1393

خلسه

سلام مامانی می خوام یکی از کارای قشنگتو که همیشه از همون موقع که خیلی کوچولو بودی، انجام می دادی تعریف کنم. تو همیشه وقتی شیر می خوری بعد از این که خوب سیر می شی و به آرامش می رسی، می ری تو حال خواب و بیداری و در همون حال، یه اداهای بامزه درمیاری! لبخند می زنی، بعد سریع لبخندتو جمع می کنی و ابرو می اندازی، بعد ادای گریه رو درمیاری و یه صدای ضعیف جیغ مانند درمیاری، بعد چشماتو نیمه باز می کنی در حالی که مردمک چشمت رفته بالا و سفیدی ش معلومه! بعد سرتو به عقب هل می دی و اون قدر عقب می بری که زیر گلوت کاملاً معلوم می شه و من پُرزهای زیر گلوتو پاک می کنم، بعد دوباره لبخندک می زنی و ... . خلاصه هی ادا درمیاری و من مشغول تماشای تو می شم و همیش...
16 خرداد 1393

چشمهای زیبات با قابلیت تشخیص لبخند حتی از دور

بابای زهرا : زهرا خانم 4 ماه و 11 روز شه دیروز میخواستم کولرو تمیز کنم تا راهش بندازم مامانت هم کار داشت گفتم ببرمت بالا گذاشتمت تو کریر رفتیم بالا طوری که بتونی منو نگاه کنی موقع شستن کولر با دقت کامل نگاه میکردی و وقتیکه سر و صدا بود کامل توجه میکردی  میخوام اینو بگم :::::::بعضی وقتا که حواسم ازت پرت میشد هوووووم میکشیدی و من با یه لبخند به سمتت حالا از هر جایی که بودم  آرومت میکردم  وجالبتر اینکه وقتی باهات صحبت میکردم و نازت میدادم  با لبخند تا چند دیقه آروم با خودت بازی میکردی  این یه نمونه از شرین کاری و خندیدن های نازته تا حالا خیلی از این عسل بازیا در آوردی  بعضی وقتا که یکدفه بغضت میترکه وقتی ی...
15 خرداد 1393

واکسن های چهارماهگی

زهرا: چهار ماه و 7 روز. امروز بالاخره تونستیم یه وقت از دایی علی بگیریم و تورو برای واکسن ببریم پیشش. البته قبلش ساعت11 رفتیم مرکز بهداشت شهریار. اما اون جا قبول نکردن واکسنتو بزنن و گفتن شما تو محدوده ی ما نیستین. باید برین شهرک کاروان! ما هم گفتیم: بی خیال! می ریم پیش دایی خودمون! مثل دفعه پیش و دفعه ی پیش ترِش! خیلی خیلی هم بهتره! مگه نه؟! زنگ زدیم به دایی علی و هماهنگ کردیم و دو ساعت بعد، یعنی ساعت1 ظهر رفتیم پیشش. دایی اول قطره استامینوفن رو بهت داد. بعد تا دایی سرنگشو آماده کنه بابایی وزنتو کشید که شده بود7کیلو 700گرم! بعد قدتو اندازه گرفتیم که شده بود: 65سانت! الهی فدات شم نانازی! بعدش دایی قطره فلج اطفال رو بهت داد و واکسن ث...
11 خرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به موهبت می باشد