زهرازهرا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
نورانورا، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

موهبت

کنترل دست ها

زهرا: سه ماه و 22 روز. اینو بگیر! بگیر مامانی! ببین چقد قشنگه! بگیر دیگّه! آها! آاااااااااااره! آفففففّرین عسّل مامان! اینا دیالوگای وقتیه که برای اولین بار داشتی با دستات جغجغه هارو می گرفتی. نیم ساعتی بود که تو کریِر گذاشته بودمت و تو داشتی با جغجغه های آویزون بازی می کردی. منم داشتم به کارای خونه می رسیدم. یهو دیدم شما جغجغه ها رو گرفتی و بردی نزدیک دهنت و داری بهشون زبون می زنی! یکی از کارای شیرینت هم همین زبون زدناست! یعنی هرچی که به دهنت نزدیک می شه زبونتو درمیاری و می زنی بهش! بیخود نیس که بهت می گم گامبو دیگه!!! خلاصه خیلی ذوق کردم که تونستی جغجغه رو با دست بگیری! این یعنی که شما تونستی دستاتو کنترل کنی! ...
26 ارديبهشت 1393

املت عدس

امشب یه غذای ابتکاری پختم! نمی دونم قبلاً هم کسی این غذارو پخته یا نه، ولی من که جایی ندیده بودم!  یه مقدار عدس پخته از ظهر برام مونده بود و من می خواستم برای شام یه غذای ساده درست کنم. برای همین یه دونه پیاز سرخ کردم و نمک و زردچوبه و رب بهش زدم و عدس پخته شده رو بهش اضافه کردم. بعدش دو قاشق آرد اضافه کردم و یه کم تفت دادم. در آخر هم چار تا تخم مرغ زدم توش. غذای خوشمزه ای شد! منم دلم نیومد که تو وبلاگ دخترم ننویسم. آخه ابتکار خودم بود دیگه!!! جاتون خالی! زهراجیگر ...
25 ارديبهشت 1393

دلت می خواد؟؟؟

بیشتر اطرافیانم بهم می گن تو چقدر دل سنگی که به نی نی ت هیچی جز شیر نمی دی بخوره! می گن نی نی دلش می خواد! مخصوصاً وقتی بوی غذا توی خونه می پیچه و یا وقتی تو رو میاریم سر سفره و غذاها رو می بینی! بهم می گن بهش غذا بده، اگه خودت ندی ما می دیم! منم هرچی بهشون می گم برای زهرا الان فقط شیر مناسبه و معده ش نمی تونه غذا رو هضم کنه، می گن اشتباه می کنی! می گن فقط یه سر انگشت از آب غذا رو بذار توی دهنش تا مریض نشه!!! چون اگه دلش بخواد و بهش ندی، مریض می شه!!!   پیش خودم گفتم که باید تحقیق کنم و از این قضیه مطمئن بشم که آیا واقعاً دل تو غذا می خواد؟! اگه دل تو غذا بخواد، این ظلمه که من تو رو محروم کنم و خودم جلوی تو همون غذا ...
23 ارديبهشت 1393

حرکت در رخت خواب

زهرا: سه ماه و 19 روز. شما دخملی گل جدیداً در حال خواب توی رخت خوابت می چرخی و یه جا نمی مونی. البته هنوز نمی تونی  به طور کامل بچرخی ولی وقتایی که سرتو روی بالشی می ذاریم و یه کم بالاتنه ت بالاتر میاد، خودتو به سمت راست یا چپت متمایل می کنی و کم کم از روی بالش به اون سمت حرکت می کنی اونم در حال خواب! اگه بالش بزرگی زیر سرت بذاریم بیشتر کج می شی و بیشتر تغییر جا می دی و بعضی وقتا هم به سمت پایین خودتو سُر می دی و سرت پایین بالش می افته! خلاصه خیلی وروجک شدی شما   زهرا فرشته ...
23 ارديبهشت 1393

روز پدر

زهرا: سه ماه و 19 روز. دیروز ساعت 4 بعد از ظهر وقتی داشتم تو اینترنت گشت و گذار می کردم، گذرم به وبلاگایی افتاد که برای جشن ولادت امام علی(ع) و روز مرد ایده داده بودن و طرز تهیه ی کیک و شیرینی و کلی ایده برای تزیین خونه و میز شام و هدیه نوشته بودن! منم رگ غیرتم تحریک شد و تصمیم گرفتم دست به کار شم و بابای مهربونتو که فردا صبحش (یعنی امروز) از سر کار میاد حسابی غافل گیر کنم! برای همین یه برنامه ریزی کردم تا با کمترین هزینه، بهترین جشن کوچیک دونفره رو ترتیب بدم! آخه هنوز نصف حقوق بابا رو برای ماه گذشته ندادن! از ساعت 5 بعد از ظهر شروع کردم به رفت و روب و مرتب کردن خونه و تزیین ابتدایی. بعدش حاضر شدم و تو رو هم آماده کردم تا با هم بر...
22 ارديبهشت 1393

نگرانی های یه مادر

تجربه: مدت زیادی از مادر شدن من نمی گذره ولی تو همین زمان کوتاه، احساس بی سابقه و عجیبی پیدا کردم. احساسی به نام نگرانی...! قبل از ازدواجم به ندرت پیش می اومد که معنای نگرانی رو درک کنم؛ چون هنوز هیچ مسئولیتی رو در قبال فرد دیگه ای به عهده نداشتم. بعد از ازدواج هم گهگاهی نگرانی رو به معنای واقعی ش برای همسرم تجربه کردم اما باز هم به اندازه ی حالا نبود! الان که مادر شدم احساسی فوق العاده بی نظیر و بزرگ و همیشگی دارم که منو تبدیل به یک انسان همیشه نگران کرده! شاید غیر عادی به نظر برسه اما وقتی نی نی م بغلمه و دارم از پله های ساختمون پایین می رم، همش توی ذهنم تصور می کنم که هر آن ممکنه پام بلغزه و بخورم زمین و اگه زهرا طوری ش بشه ...
21 ارديبهشت 1393

وابستگی

زهرا: سه ماه و 16 روز. دخترکم! عسلکم! نازگلکم! امروز متوجه شدم که شما دیگه کم کم به من وابسته شدی و تا زمانی که کنارتم آرومی و به محض این که از پیشت می رم بی قراری می کنی! فدات بشم که این قدر خوب مامانتو می شناسی و مفهوم رفتن رو درک می کنی نی نی باهوووووش! قبلنا هم بغلی بودی اما خیلی به من وابسته نبودی، یعنی پیش همه می موندی و اگه گریه ت می گرفت بغل هرکسی آروم می گرفتی ولی جدیداً فقط بغل من آروم می شی و وقتی هم که می ذارمت زمین و می رم شروع می کنی به گریه کردن. دیگه داری کم کم بزرگ می شی و خیلی چیزارو درک می کنی فرشته آسمونی من! مثل مفهوم «مامان» به عنوان شخص اول زندگی تو که یه نوزاد شیرخواری، و مفهوم «رفتن» ...
20 ارديبهشت 1393

گولّه ی نمک

تجربه: حتماً همه مادرا به این توجه کردن که بچه تازه به دنیا اومده شون چقدر بانمکه! هر کارش انگار یه جور شیرین کاریه. هم شیرین و هم بانمک!!! نگاه کردنش بانمکه! لبخنداش بانمکه! دست و پا زدناش بانمکه!   تمرکز موقع جیش کردنش!  لبخندای موقع تعویض پوشکش!   جاری شدن آب دهنش!  دنبال سینه مامان گشتنش! با گرسنگی زیاد شیر خوردنش! خوابیدناش!  لوس کردناش برای مامانش! بغض کردناش !  حتی گریه هاشم بانمکه! و حتی اگه هیچ کاری هم نکنه بازم بانمکه!!! انصافاً با نمک نیست؟! انگاری خدا این انسان ظریف و کوچولو  رو گولّه ی نمک خلق می کنه! هیچ تا حالا شده کسی از خودش بپرسه چرا؟؟؟ شما مامانایی که این وبلاگ...
10 ارديبهشت 1393

صفحه رنگارنگ موزیکال

زهرا: سه ماه و 4روز. عسل خانوم، شما جدیداً نگاهات جهت دار شده! یعنی چی؟ یعنی خونه هرکی می ریم سرت مثل آهنربا می چرخه به سمت تلویزیونشون! انقده به این تلویزیون علاقه داری که باهاش تا نیم ساعت هم سرگرم می شی! نمی دونم تلویزیون از دید تو چه چیزی به نظر می رسه؟! یه صفحه نورانی که روی دیواره و پر از رنگای قشنگ و متفاوته که دایم تغییر می کنن با یه عالمه صداهای جورواجور و بلند یا آهسته؟! یا این که تصاویری که تو تلویزیون می بینی متوجه می شی! مثلاً تصویر آدم یا درخت یا ماشین یا...؟! به هر حال توی این سنی که تو هستی دیدن تلویزیون می تونه به رشد هوشت کمک کنه چون بدون توجه به محتوای برنامه ها فقط به رنگ ها و صداها توجه می کنی و دیدن تفاوت...
8 ارديبهشت 1393

آخیش...

نازگلکم! یکی از کارای شیرینی که تو از یه روزگیت تا الان انجام می دی اینه که: هر وقت شرت یا شلوارتو از پات بیرون می یارم تا پوشکتو عوض کنم، پاهای ناز و توپول موپولیتو دراز می کنی و کش می دی و بلااستثنا هر دفعه این کارو می کنی.  حتی اگر پشت سرهم چندبار شلوارتو بپوشونم و باز دربیارم بازم پاهاتو کش می دی! انگار از این کار خوشت میاد و این جوری یه احساس استراحت توی پاهات پیدا می کنی. در مورد پوشکت هم این طوریه. موقع عوض کردن پوشکت لبخند هم می زنی! تازه! یه چیز دیگه هم کشف کردم! هر وقت که بنا می ذاری به گریه کردن و ساکت نمی شی مگر با بغل گرفتنت و راه رفتن، تنها یه راه حل وجود داره که بدون راه رفتن آرومت کنیم! اونم اینه که شلوا...
8 ارديبهشت 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به موهبت می باشد