دکتر بی احساس!
زهرا: سه ماه و سه روز. امروز روز خیلی خیلی خیلی بدی بود! روزی که خوشحالی من و بابا به ناراحتی تبدیل شد! روزی که به جای خنده، من تا آخر شب گریه کردم! به خاطر تو! به خاطر دردی که کشیدی! به خاطر دردی که دوباره باید بکشی! امروز من و بابا با کلی ذوق و شوق تو رو بردیم مطب دکتری که همیشه برای معاینه می بردیمت! اسمشو قبلاً تو خاطره هات نوشتم؛ حالا دیگه نمی گم. بردیم تا هم وضعیت رشدتو چک کنه و معاینه ت کنه و هم گوشای کوچولوتو برای گوشواره سوراخ کنه! خوشحال بودیم که از امروز به بعد دیگه می تونی گوشواره بندازی! اما... دکتر گوشواره های طبی رو از من گرفت و بعد با یه ماژیک مخصوص، روی هر دو گوشت علامت گذاری کرد تا جای سوراخو مشخص کن...













