زهرازهرا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
نورانورا، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه سن داره

موهبت

زیارت حضرت معصومه(سلام الله علیها)

زهرا: شش ماه و چهار روز. دیشب ساعت ده شب من و شما و بابا رفتیم خونه مادرجونینا. عمورضاینا هم اون جا بودن. به محض رسیدنمون، مادرجون گفت که بریم قم برای زیارت! ما تعجب کردیم و گفتیم الان؟ اما دیدیم همه آماده ی رفتن هستن و فقط ما بی خبر بودیم!!! ما هم با کمال میل موافقت خودمون رو برای رفتن به قم اعلام کردیم و همه با هم شبونه راهی شدیم! حدود ساعت دو شب رسیدیم حرم حضرت معصومه(سلام الله علیها)! یکی دو ساعت اون جا موندیم و زیارت کردیم. شما بغل من بودی و با هم رفتیم نزدیک ضریح حضرت معصومه(س). اون جا انگاری خیلی کِیفت کوک بود و وقتی من داشتم زیارت می کردم شما همین طوری الکی می خندیدی! البته اون جا بچه زیاد بود و تو هم عاشق بچه هایی و ب...
8 مرداد 1393

نشستن بدون کمک

زهرا: شش ماه و دو روز. امروز شما برای یک دقیقه تونستی بدون کمک من بشینی! هزار آفرین دختر نازم! البته قبلاً هم بعضی وقتا با کمک دست خودت به حالت جَک می تونستی بشینی ولی امروز دیگه دستت رو روی زمین نذاشتی و بدون کمک برای یه دقیقه نشستی. بعدش یه وری شدی و افتادی! فدای جیگّرم بشم من! خدا رو شکر! زهرا طلا نشسته ...
6 مرداد 1393

ماما

زهرا: شش ماه و یک روز. شما دخملی جیگر جدیداً موقع گریه منو صدا می کنی و می گی: « مامّا ». وقتی گرسنه هم باشی همین جوری صدام می کنی یا وقتی که بغل یه نفر دیگه هستی و می خوای بیای بغل من! فدات بشم. می میرم برای مامّا گفتنت! عسسسسسسسسّل خوشششششششششمزّه ی من!       زهرا فرشته لالا ...
5 مرداد 1393

تولد شش ماهگیت مبارک

سلام دختر نازم! تولدت مبارک شش ماهه شدی دختر زیبای من! بزرگ شدی! حالا دیگه جون گرفتی و محکم شدی! خانوم شدی! ماه شدی! دلبری می کنی واسه من و بابایی... خیلی دوست داشتم وقتی شما دخترک نازنازی من شش ماهه شدی، توی خونه مون یه مراسم روضه برای حضرت علی اصغر(علیه السلام) برپا کنم ولی شرایطش جور نشد! از خدا می خوام توفیق بده وقتی سه ساله شدی یه مراسم برای حضرت رقیه(سلام الله علیها) برگزار کنم. البته زودتر هم خوبه! خدایا به خاطر زهرای نازنینم ممنون!       زهرا بغل بابا حرم حضرت معصومه(سلام الله علیها )، قم ...
4 مرداد 1393

زهرا شبیه بابایی

می گن زهرا شبیه باباش نیست! خودتون قضاوت کنین!                                 بچگی های بابای زهرا:                                               زهرا:                                           بچگی های بابای زهرا:                             &nbs...
3 مرداد 1393

نشستن با جَک

زهرا: پنج ماه و 29 روز. امروز برای اولین بار بدون کمک من تونستی بشینی. البته فقط یکی دو دقیقه، اونم با کمک دست خودت که به حالت جَک بهش تکیه داده بودی و یه وری نشستی! فدات بشم من خانوم طلا!       زهرا نشسته ...
3 مرداد 1393

مروارید کوچولو دراومد

زهرا: پنج ماه و 27 روز. سلام دخملکم! امروز یه اتفاق بزرگ و خوشحال کننده افتاد! شما دخملی گلم بالاخره دندون درآوردی هورررررررررررراااااااااااااااااااااااا دیشب بابایی در حال بازی با تو، دید که لثه ی پایینی ت سفید شده و دندونت از زیرش معلومه. با خوشحالی به من و مامان جون نشون داد و گفت زهرا داره دندون درمیاره! ما هم خوشحال و ذوق زده شدیم و هم تعجب کردیم که چرا به این زودی!؟ من که باور نمی کردم به این زودی ها درآد! امروز دیگه حسابی غافل گیرمون کردی و دندون درآوردی!!! امروز برای اولین بار دندونت جیک زد و سرش بیرون زد.  وقتی داشتم بیسکوییت مادر خیس خورده و نرم شده رو با قاشق کوچولو می ذاشتم دهنت، برخورد قاشق به...
2 مرداد 1393

زهرا در اواخر پنج ماهگی

شما الان این طوری هستی: 1. روی تاب خیلی زود خوابالو می شی و خوابت می بره. 2. توی روروک عقبکی می ری و نمی تونی جلو بیای! 3. غذاهای نرم و پوره می خوری. 4. هنوز نمی تونی بدون کمک بشینی. 5. ددر رو می شناسی و دوست داری. و می دونی که کسی که چادر مشکی سر می کنه داره می ره ددر؛ گریه می کنی که بغلت کنه. 6. وقتی می گم «مم بدم؟» خیلی سریع مم رو می گیری و حتی اگه سیر یا بی اشتها باشی بازم شیر می خوری. فکر می کنی «مم بدم؟» یعنی: «باید حتماً شیر بخوری»! 7. خیلی به من وابسته ای و بغلی هستی. حتی اجازه نمی دی آشپزی کنم یا نماز بخونم یا برم دستشویی!!! همش گریه می کنی که بغلت کنم. از دست تو...! ...
30 تير 1393

گریه به خاطر سوپ

زهرا: پنج ماه و 25 روز. دیشب که شب قدر بود، ما برای افطاری و مراسم احیا دعوت شدیم خونه ی خاله شهربانو (دختر عموی مادرجون). موقع افطار من یه قاشق سوپ گذاشتم دهن تو و تو با اشتها اونو خوردی. خوشم اومد و دوباره بهت سوپ دادم. تو هم خیلی خوشت اومد. وقتی که خوب مزّه ی سوپ رو درک کردی، دیگه به من مهلت نمی دادی که قاشق رو به سمت کاسه ببرم و سوپ بردارم! تو این فاصله همش گریه می کردی و جیغ می زدی که یعنی بهم سوپ بده!!! عجله داشتی و فکر می کردی نمی خام بدم! تا قاشق خالی رو برمی گردوندم جیغ می زدی و خودتو به سمت سفره خم می کردی!   خلاصه حسابی سوپ خوردی و سیر شدی!  ای وروجک گامبو!     همه حواسشون به سمت تو جلب ...
29 تير 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به موهبت می باشد