زهرازهرا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره
نورانورا، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

موهبت

تولد قمری ت مبارک!

زهرا: یازده ماه و 18 روز. تولد یک سال قمری ت مبارک دخمل مامان! صد سال به این سال ها! هزار ماشاءالله به دختر نازم که داره یک ساله میشه! یک سال قمری از باز شدن درهای رحمت و عطوفت خداوند و هبوط موهبت الهی به خونه ی کوچیک ما می گذره. یک سال پر از شادی و برکت و عشق و عاطفه... یک سال زندگی در کنار یه فرشته ی کوچولو که سراسر وجودش مهر و عاطفه ست. خدا برامون نگهت داره عزیز دل مامان و بابا... نور چشم مامان و بابا... پاره تن مامان و بابا...      زهرا، موهبت الهی ...
24 دی 1393

بوسه بارون

زهرا: یازده ماه و 14 روز. شما جیگرطلا وقتی می بینی مامانی لالا کرده، از فرصت استفاده می کنی و حسابی صورت مامانی رو بوسه بارون می کنی.با لب های خیس و آب دار کوچولوت، انقدر ماچم می کنی تا بیدار شم و بغلت کنم. انقدر عاشق این کارتم که بعضی وقتا خودمو به خواب می زنم تا شما همش بوسم کنی. شما هم کم نمیاری و انقدر ماچ آب دار می کنی که تمام صورتم خیس می شه!!! الهی قربون اون لبای غنچه و قلب مهربونت بشم مامانی   زهرا، مهربون مامان ...
20 دی 1393

رفتار معکوس

زهرا: یازده ماه و 13 روز. شما وروجک خانوم حالا دیگه هرچی بهت می گیم برعکسش رو انجام می دی! قبلاً وقتی بهت می گفتم: «دست نزنی ها!»، به اون چیز دست نمی زدی؛ ولی الان دیگه گوش نمی دی و دست می زنی! مثلاً به قندون یا دکوری های میز تلویزیون! یا وقتی بهت می گفتم: «بیا اینو بگیر» یا «اینو بخور»، گوش می کردی و می گرفتی، اما الان تا بهت می گم «بیا» فرار می کنی!!! خیییلی وروجک بلا شدی! هیچی دیگه! کار درست کردی واسه ما آلبالووووو!!!   زهرا ناناز ***راستی سالروز قیام مردم قم گرامی باد!*** ...
19 دی 1393

ماماماما بابابابا

زهرا: یازده ماه و 12 روز. عسل مامان دیگه همش دلبری می کنه و من و بابایی رو صدا می کنه. اونم نه یک بار! بلکه پشت سر هم با صدای نازش می گه «ماماماما...» و تا بابا رو می بینه می گه «بابابابا...»! هیچی دیگه! دل مارو بردی شما     دلبر مامان و بابا ...
18 دی 1393

بازی فکری

زهرا: یازده ماه و یازده روز. از امروز شروع کردیم به آموزش بازی های فکری. یکی از اسباب بازی های فکری ت حلقه و ستونه که امروز با هم بازی کردیم و تو خیلی سریع یاد گرفتی که باید حلقه هارو بندازی توی ستون اما هنوز ترتیبشونو یاد نگرفتی. یعنی مفهوم بزرگی و کوچیکی اشیارو. اونم به زودی یاد می گیری باهوش مامان!   زهرا عسل ...
17 دی 1393

لَقولَقو

زهرا: یازده ماه و ده روز. جدیداً یاد گرفتی زبون نازتو میاری بیرون و ادای حرف زدن درمیاری. با صدای ناز و ظریفت همش می گی: «لَقو لَقّو» و هی تکرار می کنی. آب دهنتم همین طور جاری! فقط می تونم بگم: عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشششقققتتتممممممممممممممم!!!!!!!!!!     زهرا ناناز ...
16 دی 1393

تاتی دویدن

زهرا: یازده ماه و نه روز. شما دخمل طلا مثل جوجه اردکای کوچولو می دوی. تاتی تاتی با دستای باز و لبای خندون. موقع دویدن انقده بانمک می شی که دلم می خواد بخورمت. آخه خییییییلی خوشششششمزه ای شما!     جیگر مامان ...
15 دی 1393

دور خود چرخیدن

زهرا: یازده ماه و شش روز. شما امروز یاد گرفتی که دور خودت بچرخی. از بس من بغل گرفتمت و آروم دور خودم چرخوندمت و حسابی کیف کردی، حالا دیگه هزارماشاءالله یاد گرفتی خودت بچرخی و قند تو دل ما آب کنی! کار بانمکی که موقع چرخیدن انجام می دی اینه که دو تا دستاتو جلوتر از خودت در جهتی که می چرخی، نگه می داری و سرتو هم به سمتی که می چرخی کج می کنی و هم زمان به پاهات نگاه می کنی! خلاصه بگم خیییلی خوششششششمزّه و نمکی می شی! ما که غش می کنیم از ذوق! مامان و بابا فدای تو دخمل طلا!!!   ...
10 دی 1393

دندانپزشکی اطفال

زهرا: یازده ماه و چهار روز. امروز من و بابا شمارو بردیم کلینیک سلامت (دندانپزشکی اطفال) تهران. آخه شما پنج تا دندون ناز و کوچولو داری که دوتاشون کج دراومدن و دوتاشون هم با هم فاصله دارن. دکتر دندوناتو معاینه کرد و گفت: «چه کار خوبی کردین که الان مراجعه کردین و از حالا به فکر دندونای کوچولوتون هستین. اما نگران نباشین. دوتا دندون جلو که با هم فاصله دارن، با رشد دندونا فاصله شون کم میشه و اون دوتایی که کج رشد کردن، احتمالا به مرور با فشار زبان صاف شده و در جای خودشون قرار می گیرن. اما اگر دیدین فرقی نکردن، دوباره مراجعه کنید تا درستشون کنم.» آقای دکتر یه بادکنک بزرگ هم به شما داد تا با خاطره خوش از اون جا برگردی و از...
8 دی 1393

بازی با بابا و مامان

زهرا: یازده ماه و یک روز. امروز من و بابایی رو خوب به بازی گرفتی! منو نشوندی روی زمین و بابا رو نشوندی روبروی من! ماشین کوکی تو می دادی به من و اشاره می کردی به سمت بابا. یعنی هلش بده به طرف بابا! من هل می دادم و می رسید به بابا. بعد تو برش می داشتی و می دادی دست بابا و اشاره می کردی به طرف من! یعنی: بابایی بفرست به سمت مامانی!! خلاصه من و بابا یه دل سیر با ماشین کوکی بازی کردیم و شما هم داور بازی مون بودی و نظارت می کردی! فسقلی بانمک من!!!   ...
5 دی 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به موهبت می باشد