زهرازهرا، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره
نورانورا، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

موهبت

چهار دست و پا

زهرا: هفت ماه و پنج روز. سلام دخترکم! امروز شما عسل خانوم بالاخره یاد گرفتی چاردست و پا بری. خونه ی مامان جونینا بودیم و من گذاشتمت زمین تا بری بازی کنی. باباجون اتاقش بود و تو می خواستی بری پیشش. اما به جای این که مثل همیشه سینه خیز بری، روی چاردست و پا واسادی (قبلاً هم می تونستی رو چادست و پا واسی ولی نمی تونستی راه بری!) و به زور زانوهاتو به جلو حرکت دادی و رفتی جلو! انگار احساس کردی این جوری خیلی راحت تر می شه حرکت کرد! اما چون هنوز نمی تونستی تعادلت رو حفظ کنی هرچند ثانیه یه بار می افتادی زمین و سینه خیز می رفتی و بعد دوباره بلند می شدی و چاردست و پا دو قدم می رفتی جلو! من و مامان جون که خییییییییییییلی ذوق زده شدیم! بابایی ...
9 شهريور 1393

زیارت بی بی شهربانو

زهرا: هفت ماه و سه روز. امروز ما و مادرینا و دایی عباسینا و خاله زهره ینا ناهار خونه ی دختردایی زهرای بابا دعوت بودیم. بعدازظهر پیشنهاد شد که شب همگی با هم بریم زیارت بی بی شهربانو. همه موافق بودن و غروب حرکت کردیم. این بانوی گرامی مادر امام سجاد(علیه السلام) هستن و شما برای اولین بار به زیارت ایشون رفتی. اون جا بعد از زیارت توی حیاط زیارت گاه که بالای صخره های کوه  و باصفا بود دور هم شام خوردیم و خیلی زود برگشتیم. عکسای شما موقع زیارت:           ...
7 شهريور 1393

تولد حضرت معصومه(س) و روز دختر

زهرا: هفت ماه و دو روز. امروز روز میلاد حضرت معصومه(س) است و به همین مناسبت اسمشو گذاشتن روز دختر. این روز خوب رو اول به امام زمان مهربونمون تبریک می گیم و بعد به همه ی دخترای گل کوچولو مثل خود تو! ***روزت مبارک گل دختر مامان و بابا!*** اینم کادوی روز دختر: یه دست لباس زنبوری و یه ساق شلواری خوشگل اما بزرگ! ...
6 شهريور 1393

تولد هفت ماهگیت مبارک

***تولــــــــــــــــــــــــــــــــــد تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تولـــــــدت مبارکـــــــــــــــــــــ*** ***تولد هفت ماهگیت مبارک*** همیشه شاد و سربلند باشی عسلم!   هدیه ی تولدت دو دست لباس ...
4 شهريور 1393

تب

زهرا: شش ماه و 28روز. امروز دخترگلم بدحال و بیمار شد. امروز تولد سه سالگی دخترخاله معصومه است و من و شما و بابا بعدازظهر رفتیم اندیشه تا برای معصومه کادوی تولد بخریم. بعداز برگشتن شما که خیلی خسته شده بودی خوابیدی. وقتی خواب بودی متوجه شدم تمام بدنت داغه و برای اولین بار تب کردی! پشت گوشات، گردنت، کف دستات و کف پاهات از همه جا داغ تر بود! ا لهی مامان فدات شه! درد و بلات به جونم! کاش می فهمیدم کجات درد می کنه؟! تب سنج گذاشتم زیر گلوت و دیدم دمای بدنت نزدیک 37درجه است.  بمیرم من برات مامانی! آخه چرا مریض شدی دخترک کوچولوی نازنازی من؟! هرچند دقیقه یه بار سر و صورتتو با آب سرد شستم تا تبت پایین بیاد. عصر یه کم خوابیدی و بهتر ش...
1 شهريور 1393

تاتی

زهرا: شش ماه و 17 روز. امروز برای اولین بار خونه ی خاله مرضیه تاتی رفتی. معصومه این ور و اون ور می دوید و تو با ذوق رسیدن به معصومه و بازی باهاش، دست و پا تکون می دادی. منم دستاتو چسبیدم و کمکت کردم تا خودت راه بری و برسی به معصومه. تو برای اولین بار قدم برداشتی و تاتی رفتی. قبلاً هروقت می خواستم تاتی ببرمت، قدمتو بلند نمی کردی و فقط صاف وامیسادی یا یه پاتو بلند می کردی اما نمی دونستی که باید بذاری جلوتر تا راه بری! امروز این معصومه خانوم عسل بلا باعث شد تو تاتی رفتنو یاد بگیری. آخه تو چقد معصومه رو دوس داری؟! شب هم خونه ی باباجونینا، وقتی باباجون داشت ظرفای شامو می شست، تو با ذوق و شوق به سمت باباجون تاتی رفتی. آخه تو باباجون رو هم خی...
21 مرداد 1393

کارهای جدید

زهرا: شش ماه و 14 روز. سلام دختر نازم. امروز شما عسل خانوم کارهای جدیدی انجام دادی. اول این که برای اولین بار قطره ی مولتی ویتامین (مولتی کیم) خوردی.   دوم این که وروجک شدی و رفتی سراغ کشوهای میز تلویزیون و اونا رو باز کردی! اون کشوها ریل روونی دارن و به راحتی باز و بسته می شن. تو سینه خیز رفتی و دستگیره ی کشو رو گرفتی و نمی دونستی اگه بکشیش باز می شه. وقتی کشو باز شد تعجب کردی و سعی کردی از لبه ی کشو بگیری و خودتو کمی بلند کنی تا توشو ببینی. اما وزنت باعث شد کشو به عقب سُر بخوره و بسته شه. من حواسم نبود و دست نازنینت موند لای کشو. الهی فدات شم تو گریه کردی و من بغلت کردم و دستای کوچولوتو بوسیدم. فکر کردم که دیگه متو...
18 مرداد 1393

لونه ی زهرا

زهرا: شش ماه و 12 روز. جدیداً شما وروجک خانوم زیر کنسول آینه شمعدون لونه کردی! یعنی تا ولت می کنم روی زمین بازی کنی، مثل ماشین کوکی یه راست سینه خیز می ری سمت کنسول آینه شمعدون. انقده وروجکی که حتی از بین دسته های دو تا مبلی که جلوی کنسول قرار دارن خودتو به زور رد می کنی تا برسی به لونه ت! نمی دونم اون جا چی داره که این قد دوسش داری؟! یه بار یواشکی از بالا نگا کردم دیدم مث موشای کوچولو داری سیم شمعدونی هارو می ذاری دهنت و می جوی! آخه نیم وجبی! آدم همه چیزو که نمی ذاره دهنش! منم یک اقدام پدافندی انجام دادم و جلوی دسته های مبل یه بالش بزرگ می ذارم تا تو نتونی رد شی. نقشه م هم گرفته! اما بعضی وقتا که بابا حواسش نیست بالشو برمی داره و راه ...
16 مرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به موهبت می باشد