زهرازهرا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره
نورانورا، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

موهبت

عید مبعث مبارک

زهرا: چهار ماه و دو روز. امروز بزرگترین عید مسلموناست. عید سعید مبعث بر همه مسلمونای دنیا مبارک! بر شما هم مبارک کوچولوی نازنازی! ما به مناسبت این روز بزرگ، عصر امروز  به قصد زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) و دو امامزاده بزرگوار دیگه،  با مادر جون و عمه رویاینا راهی شهرری شدیم. وقت اذان مغرب رسیدیم و نماز مغرب و عشا رو توی رواق به جماعت خوندیم. توی صحن یه جا برای نشستن پیدا کردیم و وسایلمونو گذاشتیم اون جا. مادرجون پیش وسایل موند تا ما بریم زیارت. من و تو و عمه و رویا و فاطمه رفتیم داخل و بعد حضرت عبدالعظیم، حضرت طاهر و حضرت حمزه(علیهم السلام) رو زیارت کردیم. تو بغل من بودی و تونستی خودت ضریح هر سه امامزاده بزرگوار رو با دستای ک...
6 خرداد 1393

تولد چهار ماهگیت

امروز شما دخملی گل چهار ماهه شدی. الهی صدساله شی، نه صد و بیست ساله شی، نه صد و بیست سال کمه! همیشه زنده باشی! امروز سالروز شهادت امام غریب و بزرگوارمون، حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) هم هست. این روز رو به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) تسلیت می گیم. ما امروز برات تولدی نگرفتیم! إن شاءالله یه روز دیگه! قربون دختر چارماهه م بشم من! ...
4 خرداد 1393

تولد بابا و آتلیه خانگی

زهرا: سه ماه و 28روز. جمعه یعنی فردا تولد باباست. اما بابا فرداصبح می ره سرکار و شنبه برمی گرده. من از چند روز پیش قصد داشتم شنبه برای بابا یه جشن تولد کوچیک بگیرم. اما دیروز عصر عمه رویا و مادرجون خبر دادن که دارن برای شام میان خونه ی ما. گفتن که شام رو هم خودمون میاریم!!! وقتی اومدن دیدم یه کیک تولد هم خریدن! خلاصه من به جای بابا سورپرایز شدم و برنامه مون تغییر کرد! دیشب من و عمه رویا مشغول رسیدگی به وبلاگ فاطمه بودیم و من از عمه خواستم شب پیشمون بمونه تا با فرصت زیاد بتونیم خاطرات فاطمه رو بنویسیم. خلاصه دیشب تا اذان صبح مشغول وب نویسی بودیم. نماز صبحو خوندیم و تا ظهر خوابیدیم. صبحونه ساعت 11 و ناهار هم ساعت 3و نیم سرو شد. بعداز نا...
2 خرداد 1393

سینما

زهرا: سه ماه و 28 روز. امشب همه باهم رفتیم سینما. برای تماشای فیلم « چـ » به کارگردانی « ابراهیم حاتمی کیا ». همه یعنی شما و من و بابایی و مامان جون و خاله مهدیه و دایی مهدی و زندایی سمیه. فیلم خوبی بود. راجع به مبارزات شهید بزرگوار مصطفی چمران در کردستان در دوران دفاع مقدس بود. صحنه های دل خراشی داشت واقعاً! اما می شه گفت این تنها بخش کوچکی از سختی های جنگ بود که به تصویر کشیده شد! شما که از اول تا آخر فیلم خواب بودی و بغل من داشتی شیر می خوردی و توجهی به سر و صداهای سالن و نور پرده سینما نداشتی! عجیبه! نه؟ به هر حال این اولین باری بود که پا به سینما می ذاشتی و بعدها می تونی بگی که من از سه ماهگی رفتم ...
31 ارديبهشت 1393

ملچ ملوچ

زهرا: سه ماه و 27 روز. امروز برای یه دقیقه گذاشتمت روی تختت تو اتاق و خودم رفتم به کاری برسم که یهو یه صدایی شنیدم! گوشمو تیز کردم ببینم صدای چیه و از کجا میاد؟! یه صدا مثل برخورد یه خط کش شیشه ای به کاغذ دفتر! دنبال صدا گشتم. گفتم شاید صدای یه وسیله ی برقیه. دیدم از آشپزخونه نیست. از اتاق خواب خودمون هم نبود. گفتم شاید صدا از کانال کولر میاد. جلوی دریچه ی کولر واسادم تا خوب دقت کنم که یهو صدا بلندتر شد و متوجه شدم از اتاق توه! با نگرانی دوییدم اتاقت که یهو دیدم شما جفت دستاتو گرفتی جلوی دهنت و داری لیس می زنی. یه مالاچ مولوچی راه انداخته بودی که نگو! اومدم بالاسرت و قربون صدقه ت رفتم. با دیدن من دستاتو از دهنت درآوردی و شروع کردی به مکید...
31 ارديبهشت 1393

خندیدن به شبکه نسیم

زهرا: سه ماه و 25 روز. شبکه ی نسیم شبکه ی مورد علاقه ی باباست! هروقت از سر کار میاد تو رو می گیره بغلش، می ره سراغ تلویزیون و می زنه شبکه نسیم. تو هم با کنجکاوی تمام تلویزیونو نگاه می کنی. برای همین هر وقت که بابا نیست و من کار زیاد دارم، تلویزیونو روشن می کنم و تو رو داخل کریِر می ذارم جلوی تلویزیون و می زنم شبکه نسیم، تا تو مشغول تماشا بشی و منم به کارام برسم. جالب این جاس که هیچ شبکه ای به اندازه ی شبکه نسیم، توجه تو رو به تلویزیون جلب نمی کنه، حتی شبکه ی پویا! فکر کنم به خاطر اینه که این شبکه پشت سر هم برنامه پخش می کنه که هرکدوم صداها و موزیک های جذاب دارن و صحنه ها دایماً عوض می شن و این باعث می شه تو حوصله ت سر نره و با دقت به تلوی...
29 ارديبهشت 1393

بوی دهنتم دوس دارم

بعضی وقتا با شیرین کاریات اون قدر منو دیوونه می کنی که نمی دونم چه کارت کنم؟ اعتراف می کنم که خیلی وقتا هوسی می شم که یه گاز تپل از بازوهای نازت بگیرم، اما باز دلم نمیاد و خودمو کنترل می کنم! فقط  می گیرمت بغلم و شروع می کنم به بو کردنت! مخصوصاً بوی زیر گردنتو خیلی دوست دارم! بوی بچه به معنای واقعی کلمه!!! خیلی لذّت می برم! وقتی گلوتو بو می کنم، تو هم خوشت میاد و با آرامش تمام یه لبخند ملیح می زنی و معلومه که این کارو دوس داری! وقتی که بوسه های آروم و ریز ریز از لُپت می گیرم هم چشماتو می بندی و اون لبخند سرشار از آرامشو می زنی! کلّاً خیلی نازی به خدا! حتی یه وقتایی که خوابالو و مست و شُل می شی، این قدر ناز می شی که دوس دارم بخورمت ...
28 ارديبهشت 1393

هوم هوم

زهرا: سه ماه و 23 روز. وای مامانی! جدیداً یه کارایی می کنی که آدم از تعجب شاخّ درمیاره! آخه دخملی این چه کاریه تو می کنی؟؟؟؟؟ چرا صداتو می لرزونی؟؟؟ به خدا آدم می ترسه! هرکی ندونه فکر می کنه یه چیزیت شده! هیچی دیگه! هروقت نسبت به چیزی اعتراض داشته باشی، سرتو بالا می گیری و لباتو غنچه می کنی و می گی هوووممممممم... و اون قد صداتو می کِشی تا همه به تو توجه کنن! تازه موقعی که «میم»تو می کِشی، صداتم می لرزونی!!! اصلاً یه وضعیه ها!!! بیشتر، وقتایی این کارو می کنی که بخوای کسی بغلت کنه یا وقتی که خوابت میاد! همین کارات منو دیوونه ت کرده دیگه نمکدون من! زهرا نفس ...
27 ارديبهشت 1393

کنترل دست ها

زهرا: سه ماه و 22 روز. اینو بگیر! بگیر مامانی! ببین چقد قشنگه! بگیر دیگّه! آها! آاااااااااااره! آفففففّرین عسّل مامان! اینا دیالوگای وقتیه که برای اولین بار داشتی با دستات جغجغه هارو می گرفتی. نیم ساعتی بود که تو کریِر گذاشته بودمت و تو داشتی با جغجغه های آویزون بازی می کردی. منم داشتم به کارای خونه می رسیدم. یهو دیدم شما جغجغه ها رو گرفتی و بردی نزدیک دهنت و داری بهشون زبون می زنی! یکی از کارای شیرینت هم همین زبون زدناست! یعنی هرچی که به دهنت نزدیک می شه زبونتو درمیاری و می زنی بهش! بیخود نیس که بهت می گم گامبو دیگه!!! خلاصه خیلی ذوق کردم که تونستی جغجغه رو با دست بگیری! این یعنی که شما تونستی دستاتو کنترل کنی! ...
26 ارديبهشت 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به موهبت می باشد