زهرازهرا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
نورانورا، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه سن داره

موهبت

نشستن با جَک

زهرا: پنج ماه و 29 روز. امروز برای اولین بار بدون کمک من تونستی بشینی. البته فقط یکی دو دقیقه، اونم با کمک دست خودت که به حالت جَک بهش تکیه داده بودی و یه وری نشستی! فدات بشم من خانوم طلا!       زهرا نشسته ...
3 مرداد 1393

مروارید کوچولو دراومد

زهرا: پنج ماه و 27 روز. سلام دخملکم! امروز یه اتفاق بزرگ و خوشحال کننده افتاد! شما دخملی گلم بالاخره دندون درآوردی هورررررررررررراااااااااااااااااااااااا دیشب بابایی در حال بازی با تو، دید که لثه ی پایینی ت سفید شده و دندونت از زیرش معلومه. با خوشحالی به من و مامان جون نشون داد و گفت زهرا داره دندون درمیاره! ما هم خوشحال و ذوق زده شدیم و هم تعجب کردیم که چرا به این زودی!؟ من که باور نمی کردم به این زودی ها درآد! امروز دیگه حسابی غافل گیرمون کردی و دندون درآوردی!!! امروز برای اولین بار دندونت جیک زد و سرش بیرون زد.  وقتی داشتم بیسکوییت مادر خیس خورده و نرم شده رو با قاشق کوچولو می ذاشتم دهنت، برخورد قاشق به...
2 مرداد 1393

زهرا در اواخر پنج ماهگی

شما الان این طوری هستی: 1. روی تاب خیلی زود خوابالو می شی و خوابت می بره. 2. توی روروک عقبکی می ری و نمی تونی جلو بیای! 3. غذاهای نرم و پوره می خوری. 4. هنوز نمی تونی بدون کمک بشینی. 5. ددر رو می شناسی و دوست داری. و می دونی که کسی که چادر مشکی سر می کنه داره می ره ددر؛ گریه می کنی که بغلت کنه. 6. وقتی می گم «مم بدم؟» خیلی سریع مم رو می گیری و حتی اگه سیر یا بی اشتها باشی بازم شیر می خوری. فکر می کنی «مم بدم؟» یعنی: «باید حتماً شیر بخوری»! 7. خیلی به من وابسته ای و بغلی هستی. حتی اجازه نمی دی آشپزی کنم یا نماز بخونم یا برم دستشویی!!! همش گریه می کنی که بغلت کنم. از دست تو...! ...
30 تير 1393

گریه به خاطر سوپ

زهرا: پنج ماه و 25 روز. دیشب که شب قدر بود، ما برای افطاری و مراسم احیا دعوت شدیم خونه ی خاله شهربانو (دختر عموی مادرجون). موقع افطار من یه قاشق سوپ گذاشتم دهن تو و تو با اشتها اونو خوردی. خوشم اومد و دوباره بهت سوپ دادم. تو هم خیلی خوشت اومد. وقتی که خوب مزّه ی سوپ رو درک کردی، دیگه به من مهلت نمی دادی که قاشق رو به سمت کاسه ببرم و سوپ بردارم! تو این فاصله همش گریه می کردی و جیغ می زدی که یعنی بهم سوپ بده!!! عجله داشتی و فکر می کردی نمی خام بدم! تا قاشق خالی رو برمی گردوندم جیغ می زدی و خودتو به سمت سفره خم می کردی!   خلاصه حسابی سوپ خوردی و سیر شدی!  ای وروجک گامبو!     همه حواسشون به سمت تو جلب ...
29 تير 1393

شهادت امام علی(علیه السلام)

امام علی(ع) می فرمایند: آدمیزاده ، شبیه‏ ترین چیز به ترازوست: یا با نادانى سبُک شود و یا به ‏دانش، سنگین گردد. تحف العقول، ص212 *******************************************************************   ای کاش علی شویم و عالی باشیم هم سفره کاسه سفالی باشیم چون سکه به دست کودکی برق زنیم نان آور سفره های خالی باشیم شهادت مولای متقیان علی (ع) تسلیت باد. ...
27 تير 1393

مادرجون از مکه اومد

زهرا: پنج ماه و 22 روز. امروز صبح شما با من و باباجون و مامان جون مهربون و خاله مهدیه رفتیم فرودگاه مهرآباد برای استقبال از مادرجون که از مکه اومد! بابایی هم ساعت 9 از سر کار اومد و به ما پیوست! از زبون زهرا:  مادرجون قبول باشه از مکه اومدین!!! خدا قبول کنه یا همون تقبّل الله! چه سوغاتی های قشنگی آوردی برامون! دو سه دست لباس خوشگل که متأسفانه هنوز برام کوچیکه! اما قول می دم زودی بزرگ شم و بتونم اونارو بپوشم. مرسی مادرجونی!!! إن شاءالله همیشه قسمتتون شه و برین زیارت!   ...
26 تير 1393

علامت احساساتی شدن

زهرا: پنج ماه و 20 روز. سلام دردونه ی مامان! ما جدیداً کشف کردیم که شما بعضی وقتا یه کار جالب انجام می دی! وقتایی که عواطفت تحریک می شه و احساساتی می شی، دستتو از مچ به طرز خاصی تو هوا می چرخونی! مثلاً وقتی داری شیر می خوری و من نگات می کنم و باهات حرف می زنم، یا وقتی از دیدن یکی خوشحال می شی، یا وقتی می ریم ددر، یا وقتی غرق بازی با جغجغه هایی، یا وقتی که روی کاری یا چیزی تمرکز می کنی، یا وقتایی که یه موسیقی ریتمیک یا آروم می شنوی. بعضی وقتا همه ی انگشتای دستتم حرکت می دی. و بعضی وقتا هم هر دو دستتو با هم حرکت می دی! اطرافیانمون که این کار تو رو دیدن، فکر می کنن تو داری نانای می کنی. اما تو هنوز خیلی کوچیک تر از اونی که بخوای نان...
24 تير 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به موهبت می باشد