بهمن ماه ۱۳۹۵
عزیزم امتحانای من از پنجم تا دهم بهمن طول کشید...😥 اول قرار بود جشن تولدت رو بندازیم برای پانزدهم ولی بعد به خاطر کار بابا، افتاد به روز بیستم و بعد هم در نهایت شد بیستویکم!🙂 آخه بابایی مهربون داره خونه مادرجون رو برای عید نوروز خوشششگل میکنه🙄 یعنی بنّایی و نوسازی خونه و کاغذدیواری و کابینت و... آخه میدونی دیگه مادرجون و عمه تنهای تنهان و فقط بابایی رو دارن...😔 عمورضای قهرمانتم با زنعمو رفتن سوریه تا با دشمنا بجنگن💪 روز پنجشنبه، بیست و یکم ماه، یه جشن تولد باشکوه تو خونه کوچیک خودمون برگزار کردیم و همه رو دعوت کردیم و حسابی به شما خوش گذشت... 🍿🎈🎉🎁🍿🎂🍥🎀🍿🍦🍧🍨🍿🍰🍬🍭🍿🍫🍸☕🍿 خاطره زیبای این روز شاد رو با فیلم و عکس ثبت کردیم برای روزی که خانوم بشی...
نویسنده :
قلب تپنده
13:04



