زهرازهرا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
نورانورا، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه سن داره

موهبت

بهمن ماه ۱۳۹۵

عزیزم امتحانای من از پنجم تا دهم بهمن طول کشید...😥 اول قرار بود جشن تولدت رو بندازیم برای پانزدهم ولی بعد به خاطر کار بابا، افتاد به روز بیستم و بعد هم در نهایت شد بیست‌ویکم!🙂 آخه بابایی مهربون داره خونه مادرجون رو برای عید نوروز خوشششگل می‌کنه🙄 یعنی بنّایی و نوسازی خونه و کاغذدیواری و کابینت و... آخه می‌دونی دیگه مادرجون و عمه تنهای تنهان و فقط بابایی رو دارن...😔 عمورضای قهرمانتم با زنعمو رفتن سوریه تا با دشمنا بجنگن💪 روز پنجشنبه، بیست و یکم ماه، یه جشن تولد باشکوه تو خونه کوچیک خودمون برگزار کردیم و همه رو دعوت کردیم و حسابی به شما خوش گذشت... 🍿🎈🎉🎁🍿🎂🍥🎀🍿🍦🍧🍨🍿🍰🍬🍭🍿🍫🍸☕🍿 خاطره زیبای این روز شاد رو با فیلم و عکس ثبت کردیم برای روزی که خانوم بشی...
11 ارديبهشت 1399

جشن تولد کوچولو

زهرا: سه ساله سلام سه ساله عزیزم امسال هم به خاطر امتحانام مجبور شدم جشن تولدت رو بذارم برای چند روز بعد که امتحاناتم تموم شده باشه... شما گل دخملی رفتی خونه مامان جونینا تا من حسابی تو خونه درس بخونم اما با این حال دلم نیومد که تولدت رو تبریک نگم... برای همین روز چهارم بهمن، عروسک پونی رو که چند هفته پیش با بابایی برای تولدت خریده بودیم، کادو کردم و با چندتا بادکنک بادکرده اومدم خونه مامان جون. تو مث همیشه داشتی اون‌جا بازی می‌کردی و خوشحال بودی باباجون مهربون هم آب‌هویج‌بستنی درست کرد و وقتی شما توی اتاق بودی، گذاشت روی میز وسط، منم کادو و بادکنکا رو گذاشتم و همه روی مبل نشستن یعنی مامان‌جون و باباجون و خاله مهدیه. منم اومدم شما رو ص...
11 ارديبهشت 1399

تولد ۳سالگی

تولدت مبارک خوشششگل مامان💕 الهی فدای تو بشم که این قده ناااز شدی💕 الهی دورت بگردم ۳ساله مامان💕 الهی بزرگ شی خانوووم شی شاد و سلامت باشی همیشه گل مامان💕 تولدت مبارک عشششقم نفسم💕 خیییلی دوستت دارم کوچولوی مامان💕💕💕
10 ارديبهشت 1399

دی ماه ۱۳۹۵

زهرا: دو سال و ۱۱ ماهه عزیزکم قصه تعریف کردنات ل منو برده... میای می‌شینی یا از روی کتاب و یا همین‌طوری قصه تعریف می‌کنی و بعد می‌گی: 《نویسنده: بامبالا... یا اریوت یا ...》! اسم یه نویسنده خیالی رو می‌گی... این کار رو از برنامه 《من میخونم توگوش کن》 شبکه پویا یاد گرفتی. عاشقتم به خدا...😍❤ به زبان من‌درآوردی جینگلیسی صحبت می‌کنی و هم زمان از حرکات دست و تکون دادن موهای جیگرت استفاده می‌کنی مثل کسی که می‌خواد حرفش رو به دیگری تفهیم کنه! و چنان جدی این کار رو می‌کنی که کسی ببینه خیال می‌کنه یه زبون واقعیه و خودت می‌دونی که چی داری میگی!!😅 خودتم اسمشو گذاشتی "جینگلیسی" و این به خاطر سی‌دی کارتون‌های دوبله‌نشده‌ایه که بابایی برات می‌خره! قد نازت ...
30 مرداد 1398

کوچه چندم کجاس؟

زهرا: دو سال و ۱۰ ماه عسل‌زبونیای جدیدت: زهرافه: زرّافه خربوش: خرگوش یه بار داشتی بازی می‌کردی با همون گوزن بادی، بپّر بپّر اومدی پیشم و پرسیدی: - خانوووم! مستقیم کجاست؟؟ منم گفتم: - مستقیم دست چپه! شما هم رفتی سمت راست!! یه بار دیگه هم داشتی بازی می‌کردی دوباره همین سوالو پرسیدی: - خانووووم! مستقیم کجاست؟ منم این دفعه گفتم: - یه کم جلوتر بپیچ راست! شما هم خیلی جدی به راهت ادامه دادی و گفتی: - ممنون! یه بارم وسط خاله‌بازی اومدی پرسیدی: - خانوم! کوچه چندم کجاست؟ خلاصه عاشق آدرس پرسیدنات شدم! آذر ماه ۱۳۹۵ ...
11 مهر 1397

کوه یا کوف

زهرا: دو سال و ۹ ماه عشق مامان شما به "کوه" می‌گی "کوف"! اولا من و بابایی متوجه نمی‌شدیم چی می‌گی! فکر می‌کردیم از جایی حرف بد یاد گرفتی! اما بعد که تو نقاشیا و عکسای کتابات به کوه اشاره کردی و گفتی "کوف" فهمیدیم اینم از اون شیرین‌زبونیاته! عاشّقتیم!!! آبان ماه ۱۳۹۵
11 مهر 1397

2 سالگی کودک

این مقاله، مطلب مفیدی است برای مامانا که از سایت «http://www.niniaxs.ir/index.php/batajrobeh2/3307-2» گرفتم...   احساسات شدید کودک در این سن به شدت احساساتی است. شما به سختی می‌توانید احساسات او را تشخیص دهید. به او بگویید که حتی اگر گاهی ناراحت باشد طبیعی است. ناراحتی بخشی از زندگی است. کاری که شما باید بکنید این است که احساسات او را برایش توضیح دهید. «تو از مامان ناراحتی چون او گفت امروز به پارک نمی‌رویم.» به او بفهمانید که شما نیز احساسی مشابه دارید. «می‌دانم که خداحافظی از مادر بزرگ ناراحت کننده است، برای من هم چنین است.» اگر کودک شما هنگام ناراحتی فریاد کشید یا لگد زد، به...
1 بهمن 1394

شیر می خوام...

زهرا: یک سال و 11 ماه و 26 روز: امروز دیگه کم کم مراسم خداحافظ شیر رو شروع کردیم  شما تپلوی ناز همش میومدی مث همیشه شیر بخوری ولی من  البته فقط مم راست! بهت گفتم اوووف شده.  آخ و اوخ کردم. شما هم نق زنون فقط چپی رو می خوردی...  دلم برات کباب می شد. من بیشتر از شما غصه می خوردم...  *** تا دو روز همچنان سمت راستم، شیر تولید می شد. اما از اون جا که تحریم شده بود، کم کم از روز سوم روندش کند شد و دو هفته بعد تقریباً دیگه شیری تولید نشد...  روزای پر از گریه ای پشت سر گذاشتیم من و شما...    مامان فدات گل نازم! ...
30 دی 1394

شیرین کاری های 23 ماهگی

سلام عزیزدلم! خاطره های شیرین این ماهت از این قراره:   یه روز اومدی بهم گفتی: آبسن پوسون (یعنی کاپشن بپوشون بهم). وقتی کاپشنتو تنت کردم، گفتی: دولا پوسون (یعنی کلاه بپوشون). کلاهتم گذاشتم سرت. بعد گفتی: دورابم پوسون (جوراب هم بپوشون). اونم پوشوندم. بعد رفتی دم در، روی پنجه رفتی و در رو باز کردی، برگشتی به من دست تکون دادی گفتی: بابای! منم گفتم:  بای بای!  (تا ببینم چکار می خوای بکنی!) بعد به جای این که بری، یه مکثی کردی و با حالت سوال گفتی:  دوجا میرم؟ (یعنی کجا میرم؟)  منو  میگی، مردم از خنده!  ا نتظار نداشتی من اینقدر پایه باشم! وقتی دیدی دیگه جدی جدی باید بری برات سوال شد که ک...
15 دی 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به موهبت می باشد